#پناه_زندگی_پارت_254
-مهتاب ناراحت نشه یه امروز واومدم بشینم فوتبال نگاه کنم
-تو هنوز مهتاب ونشناختی .هرکاری میکنه تا مهمونی که توی خونشه بهش خوش بگذره تو که برادرشی واینجا خونه خودته
پیمان با ذوق خندید ونشست جلوی مبل وبا علی مشغول دیدن فوتبال شدن .من هم نیم ساعت به نیم ساعت براشون خوراکی میاوردم از آجیل ومیوه وپفک گرفته تا کشمش وگردو.فوتبال که تموم شد علی وپیمان رفتند آشپزخونه واجازه ندادن دست به سیاه وسفید بزنم .انگار پیمان خیلی برای دایی شدن ذوق داشت وهمش قربون بچه به دنیا نیومدم میرفت .این بار اولی بود که به خونمون اومده بود اما هیچ عروسک واسباب بازی نخریده بود .
داشتیم غذا رومیخوردیم که علی بی هوا گفت: چه خبر ازمهسا خانم
غذا چنان پرید توی گلوی پیمان که یه لحظه ترسیدم .وقتی پیمان کمی آرام گرفت لبخندی به سختی زد وگفت: سلام میرسونه
من که موقیعت رو مناسب دیدم گفتم: برنامه ات برای آینده ات چیه ؟
پیمان سرش را انداخت پایین وحرفی نزد اما علی با چشم وابرو خواست که تو زندگی دیگران دخالت نکنم .من فقط نگران برادرم بودم وبه هیچ وج قصد دخالت نداشتم خودم خوب میدانستم که دخالت تو زندگی دیگران چقدر زجر آور است ....
غذا که تموم شد پیمان وعلی مشغول شستن ظرفها شدن .من هم وسایل رو جابه جا میکردم. عاشق پیمان بودم. دوست داشتم برادرم بیشتر بهم سر بزنه اما میدونستم اگه ازدواج کنه همین سر زدن کوچیک هم از بین میره .همان طور که علی با ازدواجش دیگر با خواهرایش گرم نمیگرفت وکم تر به انها سر میزند .
من وعلی به پیمان که سرش رو توی گوشیش برده بود وگاهی هم لبخندی از سر لذت میزد نگاه میکردیم .علی در گوشم گفت: تا وقتی مهسا خانم هست این حواسش به ما نیست که
پیمان که حرف های علی رو شنیده بود گفت : دعوا ننداز .ببین این عروس وخواهر شوهر ومیتونی به جون من بندازی
علی خندید وگفت: مگه دروغ میگم ؟
-من حواسم به همه کس هست مخصوصا مهتاب که خواهر زاده خوشگل من رو میخواد به دنیا بیاره
-خواهر زاده تو میشه بچه من .منم نمیذارم بیاد پیش تو براش بدآموزی داره
romangram.com | @romangram_com