#پناه_زندگی_پارت_253


پیمان با دیدنم لبخندی زد وگفت: به به بالاخره شب شد وما شما رو توی آسمون دیدیم

-تو بی معرفتی که یه سر به خواهرت نمیزنی

-الهی قربونت برم بخدا خیلی سرم شلوغه هم درس دارم هم کار هم زندگی

منظورش از زندگی مهسا بود . خندیدم وگفتم: باشه بابا فعلا بیا منو برسون خونه دیرم شده .

-باشه بریم

بامامان روبوسی کردم وگفتم: شاید شب پیمان وپیش خودمون نگه دارم شما هم مواظب خودتون باشین قربونتون برم توروخدا زیاد هم کارگاه نرین .

-چشم دخترم شما هم مواظب خودت وبچه ات باش تا سلامت دنیا بیاد

ازمادر خدافظی کردم وبا پیمان راه افتادیم سمت خونه....

علی با دیدن پیمان لبخندی زد واومد سمتش با هم ربووسی کردند وعلی گفت: برادر زن لوس ما افتخار دادن

-آبجی خیلی اصرار کرد بیام ...

داشتم میرفتم اتاق تا لباس راحتی بپوشم که با شنیدن این حرف پیمان گفتم: مگه با اصرار سری به خواهرت بزنی

علی گفت: بیخیال .بیا که فوتبال یه ذره دیگه شروع شده رفتم تخمه هم خریدم


romangram.com | @romangram_com