#پناه_زندگی_پارت_252
-معلومه که میخواد کافی موقیعتش جور بشه ببرتمون خواستگاری
-مهسا؟
-بله مامان خانم .....
-باشه مهسا هم دختر خوب ومهربونیه .خانواده خوبی داره مهم پیمان هرکی وبخواد براش میگیرم
-الهی شکر که اینقدر شما فهمیده این .خیلی نگران بودم که نکنه مخالفت کنین
-نه مادر من پیمان وبیشتر از شماها دوست دارم
-دستتون درد نکنه دیگه
-شوخی کردم مادر .
-اما مامان به ارواح خاک بابا مدیونی اگه مهسا رو اذیت کنی.نمیخوام سختی های که من از فرخنده خانم میکشم مهسا هم بکشه
-یعنی من اینجوریم دیگه دستتون درد نکنه
-نه قربونت برم شما ماهی ماه .
ناهار وکنار مامان خوردم .منتظر نشسته بودم تا پیمان بیاد تا با هم به خونه برگردیم.روزها کوتاه بود وزود شب میشد وهمین مامان رو نگران میکرد
ساعت هفت ونیم بود که پیمان اومد . با اشتیاق بهش نگاه کردم .شلوار لی مشکی تنگ با یه کت مشکی پوشیده بود کیفش هم دستش بود .دیگه از اون پیمان بچه سوسول مامانی خبری نبود .برای خودش مردی شده بود البته یه مرد خوشتیپ وباحال .
romangram.com | @romangram_com