#پناه_زندگی_پارت_251
رو به منشی جدید گفتم: خانم زمانی میتونم آقای دادفر وببینم
-ایشون نیستند اما گفتند اگه اومدین ترجمه ها رو بگیرم واین ها رو بدم بهتون که تا هفته آینده ترجمه کنید
-بله ممنون بهشون سلام برسونید .فعلا
از پله ها یواش یواش اومدم پایین .ترجمه هارو توی کیفم گذاشتم وبه سمت خونه مامان رفتم .دروزدم ورفتم داخل هنوز هم همون حس وحال اول رو داشتم .حیات نم دار وبوی خاک وشمعدونی ها مثل همیشه دیوونه ام میکرد .به روی تخت نگاه میکردم با این که سه سالی از مرگ عزیز میگذشت اما هنوز خاطرهاش هست وهر وقت که در این خونه رو باز میکنم یاد اون لبخند مهربونش میفتم ...رفتنش همه ما رو داغون کرد مخصوصا مامان رو
مامان دروبازکرد با دیدنش پریدم بغلش ومحکم بوسش کردم دلم براش خیلی تنگ شده بود .
.خوبی مادر ؟نوه گلم خوبه
-بله خوبه سلام میرسونه بهتون
-پسرم علی خوبه
-اونم خوبه .
-بیا مادر تو بیا .خوب نیست زیاد سر پا واستی
رفتیم داخل همونجور که میوه میخوردم گفتم: دیگه کم کم باید پیمان وزنش بدیم
-خودش بخواد چرا که نه
romangram.com | @romangram_com