#پناه_زندگی_پارت_250
-علی من امروز یه سر خونه مامانمینا میزنم بعد هم میخوام برم بیرون
-باشه عزیزم زیاد راه نری ها بچمون اذیت میشه .با آژانس هم برو
-چشم
-لباس پوشیده هم بپوش
-چرا ؟
-تا اون شکم خوشگتو که نفس بابایی توشه رو بپوشونه
-چشم
-خب دیگه خانمم من رفتم مواظب خودت ونی نی مون باش خدافظ
-به سلامت عزیزم تو هم مواظب خودت باش رسیدی تک بزن
بعد از رفتن علی کمی کارهامو رو مرتب کردم وبه مامانم زنگ زدم وگفتم که برای ناهار پیش آنها میروم ....
به خواسته علی لباس گشادی پوشیدم با دامن کیفم رو برداشتم وکفش های راحتی اما لژدارمو را پام کردم باید ترجمه ها رو به آقای دادفر میدادم وترجمه های جدید رو میگرفتم.
نگاهی به شرکت کردم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود خاطره ها اینجا با بهاره داشتم .
وارد شرکت شدم اما بهاره دیکه اینجا نبود که به سمتم پروازکنه وبغلم کنه.. بعد از نامزد کردنش به شهر خودشون رفت .
romangram.com | @romangram_com