#پناه_زندگی_پارت_249
-به این میگن تفاهم
خندیدم از اون خنده هایی که دل علی برام غش میرفت .... دلم میخواست به علی بگم که از حدیث بدم میاد دلم میخواست باهاش صحبت کنم وازش خواهش کنم که نره پیش حدیث ای کاش بهش میگفتم که میترسم زندگیمو حدیث خراب کنه ای کاش ....
چایی و که خوردیم رفتیم بخوابیم . صبح همه ی تلاشم رو کردم که زود بیدار بشم وبا علی صبحونه بخورم هرکی ندونه خودم خوب میدونستم که صبحونه خوردن کنار اون یه لطف دیگه ای داره ....
دست وصورتم وشستم موهای بلند خوش رنگم رو شونه کردم وباز گذاشتم لباس مرتبی هم پوشیدم ورفتم که برای علی صبحونه درست کنم ....
به میز صبحونه نگاه کردم بدجور شیر وآبمیوه ومربا ها به آدم چشمک میزد لبخندی به سلیقه ام زدم ورفتم که علی رو بیدار کنم .اما همین که خواستم دروباز کنم علی هم اومد بیرون .علی با دیدنم گفت: سلام خانم خوشگلم .سحر خیز شدی
-بیدار شدم با تو صبحونه بخورم
-خوب کاری کردی تنهایی بهم نمیچسبید
نگاهی به علی انداختم وگفتم: شیر یا آبمیوه
-شیر لطفا
-بله بفرمایین
-دست شما درد نکنه
-خیلی ممنون .به به از دست خانم خونه هم شیر گرفتن مزه خودش رو داره
romangram.com | @romangram_com