#پناه_زندگی_پارت_248
فقط نگاهش میکردم .....
-مهتاب معذرت میخوام ببخشید ....
صدای مامانم توی مغزم زنگ میخورد :توی زندگی باید ببخشی مهتاب باید سعی کنی از حق خودت بگذری تا بتونی زندگیت وحفظ کنی .اره من میخواستم زندگیم رو حفظ کنم دیگه نمیخواستم روزهای گند دوری از علی رو تجربه کنم ...برای همین لبخندی زدم گفت: شام خوردی ؟
-بدون تو ؟یه چیزمیگی ها
-بریم شام بخوریم من خیلی گرسنمه
-تو خسته شدی خانمم .زیاد راه رفتی برای خودت وبچمون خوب نیست .بشین خودم میز ومیچینم .
لبخندی زدم وباهم رفتیم آشپزخونه ....علی تند تند غذاها رو آماده میکرد تا خیلی هم گرسنگی نکشم واین من رو به خنده وا میداشت ....
شام رو در کنار همدیگه خوردیم .خوب بودیم ،میگفتیم ومیخندیدیم اما هنوز ترس از فراموش شدنم توی دلم بود.
من وعلی با هم میز رو جمع کردیم مشغول درست کردن چایی بودم وعلی هم مشغول
شستن ظرف ها شد .علی گفت: تو دلت میخواد اسم بچه هامون رو چی بذاریم
-بچه هامون ؟
-خب نه بچمون فعلا این وبه دنیا بیار تا به فکر بعدی هاش باشیم ....
-خب به نظرم همون پناه هم قشنگه
romangram.com | @romangram_com