#پناه_زندگی_پارت_247
-مرسی
با پریسا به پاساژ ها ومغازه سیسمونی میرفتیم وهمه جا رو میگشتیم ومن سعی میکردم چیزهایی مثل عروسک ،چراغ خواب ،اسباب بازی و...این جور چیزها بردارم اما پریسا هرچی که میدید ودلش ضعف میرفت رو برای بچه میخرید .....
آخر وقتی دید که حسابی خسته شدم وسرپا ایستادن برام ضرر داره اجازه داد وبه خونه اومدیم . به ساعت نگاه کردم هشت ونیم رو نشون میداد حتما علی تا الان به خونه اومده بود واین کمی نگرانم میکرد .درخونه رو باز کردم .با صدای در علی خیلی سریع خودش رو جلوی در رساند وبا دیدنم از ته دل فریاد کشید : د لعنتی فکر قلب منم باش ؟مردم از استرس ونگرانی .کی گفته اون بی صاحب شده رو خاموش کنی ؟ها؟لعنت به تو
تا حالا پیش نیومده بود علی باهام اینجوری صحبت کنه. احساس میکردم حالم میخواد بدشه دلم میخواد گریه کنم اما این کار از مهتاب مغرور ساخته نیست.با صدایی که از شدت بغض میلرزید گفتم: پریسا اومد دنبالم بریم برای بچمون وسایل بخریم .شارژموبایلمم تموم شده بود برای همین خاموش شده بود .بعد رفتم سمت میز تلفن ویادداشتی رو برداشتم ونشون علی دادم وگفتم: برات نوشته بودم دارم میرم بیرون شاید دیر برگردم .
علی مات ومبهوت بهم نگاه کرد میدید که به سختی بغضم رو کنترل کردم .رفت سمت یادداشت واز دستم کشید .رفتم اتاق ودر را کوبیدم .
علی
با خستگی روی مبل نشستم وگفتم: خدایا چیکار کردم .چطور الکی سر عزیزترین کسم فریاد کشیدم
از جام بلند شدم ورفتم سمت اتاقمون .مهتاب با لباس خونه توی بالکن واستاده بود شنل مهتاب رو از توی کمد در آوردم وبه بالکن رفتم وآروم شنل رو روی دوش مهتاب انداختم اما مهتاب هیچ عکس العملی نشون نداد .سعی کرد با پاک کردن اشکهاش خودش روخونسرد نشون بده اما میدونستم که مهتابم از من ناراحته .رفتم جلوی مهتاب ایستادم اما مهتاب سرش رو برگردوند وبهم نگاه نکرد . با مهربونی صورت او را به سمت خودم کشیدم ونگه داشتم .مهتاب به چشمهام خیره شده بود من هم همین طور .برق اشکهای مهتاب دیوونه ام میکرد.طاقت دیدن اشکهای هیچ کس رو نداشتم مهتاب که دیگه زندگیم بود
.علی درحالی که صداش از شرمندگی یواش شده بود گفت: غلط کردم ...
پوزخندی زدم وغمگین نگاهش کردم .علی کلافه سرش رو انداخت پایین و گفت: ببخشید نباید سرت داد میکشیدم تقصیر منه که نمیتونم مثل تو باشم .مقصر منم که نمیتونم مثل تو خوب باشم ببخشم ....
اما دلم پر بود هم از کار دیشبش که به خاطر حدیث رفته بود هم کار امشب که سرم فریاد کشیده بود. احساس میکردم دارم فراموش میشم ....احساس میکردم دیگه علی بهم فکر نمیکنه .این عذابم میداد ....
علی گفت: مهتاب دلم برای صدات تنگ شده میبخشی منو ؟
romangram.com | @romangram_com