#پناه_زندگی_پارت_245
-ببین مهتاب چیزه ...
-چیه ؟
-حدیث وقت دندان پزشکی داشت مامان ازمن خواهش کرد ببرمش الان هم مطب دکترم
دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم .باز فرخنده خانم پای درازش رو به زندگی ما باز کرده بود .اصلا چه معنی داشت که علی حدیث رو به دندان پزشکی ببرد درحالی که زن باردارش در خانه تنها ودل نگران مونده
-الو الو مهتاب کجا رفتی ؟جواب بده دیکه
از حرصم بدون این که حرفی بزنم گوشی را قطع کرد .به میز شامی که برای علی چیده بودم نگاه کردم همه چیز بهم پوز خند میزدند .لباس خوابم روتنم کردم ورفتم توی رخت خوابم بلکه کمتر فکر کنم.دکتر گفته بود حرص ونگرانی برای بچه اصلا خوب نیست. همان طور که با بچه توی شکمم صحبت میکردم به خواب رفتم
علی
ساعت دوازده بود که از مطب دکتر به خونه اومدم .نگاهم به آشپزخونه خیره موند .میزی که مهتاب برام چیده بود شرمنده ام میکرد .شرمندگیم زمانی بیشتر شدکه متوجه شد مهتاب هم شام نخورده ... به خودم لعنت فرستادم که نه گفتن رو بلد نیستم .به اتاق خواب مشترکمون رفتم . عکس عروسیمون بالای تخت لبخند رو روی لبم آورد اون روز مهتاب مثل فرشته ها شده بود .مهتاب خوابیده بود اما در خواب اخم هاشم توی هم بود . سمت تخت رفتم وبه صورت زیبای همسرم نگاه کردم ...توی دنیا هیچ چیز به اندازه مهتاب برام ارزش نداشت .قلبم با اسم شنیدن مهتاب هنوز هم پایین میریخت .خم شدم روی پیشانیش رو نرم بوسیدم وپتو روتا گردنش بالا کشیدم تا سرما نخوره....
صبح با خستگی شدیدی از خواب بیدار شدم.اصلا خوب نخوابیده بودم وهر یک یا دوساعت یه بار بیدارمیشدم واین کلافه ام میکرد. از اتاق بیرون اومدم باز هم علی رفته بود سرکار وندیده بودمش . با این که ازش ناراحت بودم اما دلم براش پرمیکشید .غرورم هم به او اجازه نمیداد زنگ بزنم تا کمی دلتنگی ام رو برطرف کنم.
به آشپزخونه رفتم .علی طبق معمول میز صبحونه رو چیده بود .دست وصورتم روشستم ودوباره به آشپزخونه برگشتم با دیدن لقمه های کوچکی که علی برام تو بشقاب گذاشته بود قلبم لبریز از عشق شد .میدونست بدون اون صبحونه نمیخوردم این کارش چقدر برام شیرین بود .
داشتم میز صبحونه رو جمع میکردم که تلفن زنگ خورد پریسا بود
-الو
romangram.com | @romangram_com