#پناه_زندگی_پارت_244
کارهایم رو انجام دادم ویه چاقو از کشو کابینت برداشتم وروی صندلی کنار مهسا نشستم تاهم توی درست کردن سالاد کمک کنم .همونجور که تند تند خیار ها رو پوست میکندم گفتم: میشه با هم جدی صحبت کنیم؟
-در چه مورد؟
-درمورد آینده تو وپیمان
-باشه
-نقشه پبمان برای آیندش چیه ؟اون هیچی از آینده اش به ما نمیگه
-میدونم اما من میگم که خیال شما راحت باشه .خانواده من میدونن که من با پیمان دوستم مخالفتی ندارند چون رابطمون سالمه حتی ما تا الان با هم دست هم ندادیم پس خانواده من راضی اند .پیمان هم پس اندازی برای آیندش داره اما برای مسائل عروسی منتظر که ریس شرکتش بهش وام بده وبعد هم بریم سر خونه وزندگیمون
-مطمئنی خانوادت مشکلی ندارن؟
مهسا که انگار هول شده بود سرش رو برای چند ثانیه انداخت پایین اما بعدش زود گفت : آره هیچ مشکلی ندارن
اما مطمئن نبود م میدونستم یه خبری هست که پیمان هیچی نمیگه ومهسا هم این هم هول شده .....
ناهار رو که خوردیم مهسا بهم کمک کرد تا ظرف ها رو بشوریم بعد هم خدافظی کرد وبه دانشگاه رفت .
ساعت هشت شب بود و منتظر بودم که علی بیاد خونه وبا هم شام بخوریم .بدجور دلم برای علی تنگ شده بود بااین که چند سال ازازدواجمون گذشته بود اما هنوزطاقت دوری علی رو نداشتم .علی هم به خاطر دل خودش ومن هیچ وقت اضافه کار وانمیستاد و زود به خونه میومد.
برای بار هزارم ساعت رو نگاه کردم عقربه های ساعت نه ونیم رو نشون میدادند دلم شور میزد واین برای من که بارداربود م اصلا خوب نبود .به گوشی علی زنگ زدم بعد از چند تا بوق گوشی رو جواب داد :الو مهتاب
-الو علی کجایی توپس ؟
romangram.com | @romangram_com