#پناه_زندگی_پارت_243


-خب خودمم معماری ودوست داشتم . میدونی مهتاب جون من دلم میخواست نقاشی بخونم برم گرافیک اما خب معماری هم باز توش نقاشی داره

-خیلی خب بیا اینجا

شروع کردم با مثال وهزار جور ادا واطفار گرامر را به او یاد دادم .وقتی احساس کردم مهسا کمی یاد گرفته .کتاب رو کنار گذاشتم وگفتم : از ناهار هم اندختیمون

-شما بشین الان خودم برات یه ناهار خوشمزه درست میکنم

-لازم نکرده اون ناهار های تو رو فقط پیمان میخوره .

-راست میگی همین پیمان که فقط قدر منو میدونه ....میگم چه یهو دلم براش تنگ شد برم بهش زنگ بزنم

لبخندم رو از مهسا پنهون کردم وشروع به پختن غذا حاضری کردم ..

مهسا بعد از چند دقیقه اومد توی آشپزخونه وگفت: مهتاب جون کمک نمیخوای ؟

از خدا خواسته گفتم : قربون دستت بشین یه ذره سالاد درست کن

-چشم

-پیمان خوب بود ؟

-سلام رسوند !!!


romangram.com | @romangram_com