#پناه_زندگی_پارت_239


از این رفتار علی دلخور بودم .دلم میخواست بدونم که چه چیزی باعث شده که علی این همه نسبت بهم بی تفاوت شده که وجودم رو یادش میره .

درخونه رو باز کردم وواردش شدم . مستقیم به آشپزخونه رفتم تا کمی آب میوه وقرص جوشان بخورم .امروز اصلا به بچه ام نرسیده بودم وهیجی نخورده بودم .

علی هم بدون این که شب بخیر بگوید به رخت خوابش رفت وخوابید .اون شب تا دم دم های صبح بیدار بودم وآخر سر همان جا جلوی تلویزیون خوابم برد .

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم .گردنم درد گرفته بود دست بردم وتلفن رو جواب دادم

-بله

-سلام مهتاب جان خوبی مادر

-سلام مامان مرسی شما خوبین ؟پیمان خوبه

-ما هم خوبیم .پیمان هم رفته سرکار .تو خوبی ؟نوه گلم چطوره

-مامان بذار بیاد بعد قربون صدقه اش برو نیومده همه منو فراموش کردن

-وای مهتاب تو که این همه حسود نبودی بودی ؟

-شوخی میکنم مامان من از خدامه همه بچمو دوست داشته باشن

-مهتاب جان مادر کاری نداری بیام برات انجام بدم


romangram.com | @romangram_com