#پناه_زندگی_پارت_238

-راستش یکم نگران شدم تا به حال علی رو اینجوری مبهوت ندیده بودم

-چیزی نیست بابا به خودت نگرانی راه نده برای بچه خوب نیست

-سارا یه چیزی میگی ها .من نباید بدونم بین شوهرم ودخترخاله اش چه رابطه ای وجود داره که اینجوری شوهرمو بهم میریزه

-چی بگم والا

-بخدا یه بار نشده من بیام این خونه با خیال راحت برگردم سر خونه وزندگیم .همیشه یه چیزی میشه

سارا خندید وسرش رو تکان داد .

ساعت ده شد حسابی خسته شده بودم واحتیاج به مراقبت داشتم . نزدیک علی رفتم وگفت: بریم ؟

-مگه ساعت چنده ؟

-ده اما من خیلی خسته ام دارم ازکمر درد میمیرم

-باشه بریم

من وعلی از همه خدافظی کردیم وسوار ماشین شدیم .توی راه علی حتی یه کلمه هم باهام صحبت نکرد واین خیلی عجیب بود .علی که همش در حال ناز ونوازش وقربون صدقه رفتن من بود حالا این رفتار واقعا عجیب بود

-جلوی در خونه که رسیدیم علی ماشین رو داخل پارکینگ گذاشت و سوار آسانسور شد وخودش به تنهایی رفت .انگار یادش رفته بود که من هم وجود دارم وهمراهش هستم . روی پله ها نشستم تا آسانسور پایین بیاد .رفتن آنهمه پله برام خوب نبود .

آسانسور پایین اومد از جام بلند شدم .در آسانسور رو باز کردم و علی را دیدم که شرمیگین سرش رو پایین انداخت وگفت: ببخشیدحواسم نبود

romangram.com | @romangram_com