#پناه_زندگی_پارت_237


-چرا هستی .تو یه عمر زندگی من ورویاهامو خراب کردی .نابودم کردی

خدایا اینجا چه خبره ....علی از جاش بلند شد سریع برگشتم سرجای خودم وسعی کرد خودم رو با گوشیم سرگرم کنم اما همه ی حواسم به حرف های علی بود خیلی سخته که آدم توی بی خبری باشه .فکرم به هزار جاهای بد رفته بود .

اون شب تنها سه نفر اصلا شام نخوردن .من ،علی ،حدیث ....حواس علی سر شام فقط به حدیث بود واون رو نگاه میکرد . از این همه بی توجهی بغضم گرفته بود واحساس خفگی میکردم با زور چند قاشق غذا رو خوردم واز سر سفره بلند شد م وبه اتاق رفت تا کمی دراز بکشم .حالم زیاد خوب نبود وحرکت های بچه هم حالم رو خراب تر میکرد .توی اتاق سابق علی روی تخت دراز کشیدم تا بلکه دردش کم تر شود اما انگار نه انگار ..توجه نکردن های علی به او هم حالم رو خراب تر میکرد ....

با خودم فکر کردم اگر توی اتاق بمونم حتما به مرزدیوونگی میرسم .بلند شد م وبه حیات رفتم علی سرش رو پایین انداخته بود وتو فکر بود واصلا متوجه غیبت من نشده بود . با آه کنارش نشستم وگفتم: حالت خوبه

علی سرش رو بالاآورد وبه چشمهای نگرانم نگاه کرد لبخندی زد وگفت: آره خوبم چرا باید بد باشم

ابروهامو رو بالا انداختم ونگاهی به حدیث کردم وگفتم: خودت چی فکر میکنی

علی سرش رو به زیر انداخت وحرفی نزد .حوصله صحبت کردن با هیچکس رو نداشت حتی اگر اون آدم من باشم . همیشه از آدم های کنه وآویزون متنفر بودم وهیچ وقت دوست نداشتم آویزون کسی باشم برای همین علی رو تنها گذاشتم وپیش سارا رفتم

سارا با دیدن مهتاب گفت: مهتاب جان خوبی ؟چیزی احتیاج نداری

-نه ممنون .ببخشید همه زحمت ها گردن شما افتاد

-این چه حرفیه .علی چشه ؟

-تو هم متوجه تغییر رفتارش شدی

-آره


romangram.com | @romangram_com