#پناه_زندگی_پارت_236

-آره خوبم نگران نباشین

فرخنده خانم اومد سمت ما به دختر خواهرش نگاه کردم . .چشمهای بزرگ مشکی داشت کمی قدش بلند بود ولاغر اندام .در کل قیافه خوبی داشت .

فرخنده خانم گفت: علی رو که یادته؟

-معلومه همبازی دوران بچگی ام

فرخنده خانم نگاه با حسرتی بهم انداخت وگفت: ایشون هم مهتاب خانم علی

با گفتن این حرف حدیث سرش رو سریع آورد بالا وبهم نگاه کرد .نگاهش بین صورت وشکمم حرکت میکرد بعد از مدتی با صدای ناراحتی گفت:ازدواج کردی ؟

علی هم نگاهی بهش انداخت وگفت: آره چهارسالی میشه

-پس چرا هیچکس هیچی به من نگفت

بدجور از رفتارهای آنها گیج شده بودم .چرا اینها اینجوری رفتار میکردن .یه رابطه ای بین اینها هست ....دلم شور میزد یه اتفاق بدی میخواد بیفته میدونم

تا آخر نه از اون حدیث شاد خبری بود نه از اون علی .همش بهم نگاه میکردن وسرشون رو تکون میدادن

اومدم اتاق تا کمی خودم رو جمع وجور کنم ودوباره برم بیرون .وقتی برگشتم نه از علی خبری بود نه از حدیث .قلبم یه لحظه ریخت پایین .

رفتم پشت حیات علی وحدیث کنار همدیگه نشسته بودند .صداشون نظرم رو بدجور به خودشون جلب کرد .

-حدیث گریه نکن بخدا من کاره ای نیستم .

romangram.com | @romangram_com