#پناه_زندگی_پارت_230
ذهنم رو به کار انداختم .حدیث دختر خاله علی بود که همیشه با هم بازی میکردند وهیج کس حق بازی کردن با این ها رو نداشت ...
-وای مهتاب نمیدونی چقدر خوشحالم که بعد از ده سال میبینمش
احساس کردم زیاد از این جمله خوشم نیومد واخم هایم در هم رفت .اما علی توجهی نکرد .....
صبح وقتی بیدار شدم با دیدن علی که خونه بود تعجب کردم .حواسم رو جمع کردم صدا ازحموم میومد رفتم پشت در حموم وگفتم: علی ،علی
-جونم !الان میام خانمم
رفتم لباس مرتبی رو پوشیدم موهای بلندم رو شونه کردم ومشغول آماده کردن صبحانه شدم .علی ازحموم اومد بیرون نگاهی بهش انداختم وگفتم: سلام صبح بخیر
-صبح تو وعروسکمون هم بخیر
لبخندی زدم وگفتم: چرا نرفتی سرکار ؟
-خواب موندم
-اشکال نداره مرخصی زیاد داری
-اره امروز رو میخوام خوش بگذرونم ....
علی لقمه کوچکی از نون وپنیر وگردو برام درست کرد وبه دستم داد .این عادت توی دوره حاملگیم به وجود اومده بود باید از دست علی صبحانه میخوردم .البته اینجوری خیال علی هم راحت تر بود وبا خیال راحت به سرکار میرفت ...
علی گفت: مهتاب کاری نداری امروز خونه ام انجام بدم
romangram.com | @romangram_com