#پناه_زندگی_پارت_229


-فردا شام ؟

.....

-نه کاری نداریم میایم

.....

-قربانت به همه سلام برسون خدافظ

نگاه با حرصی به علی انداختم وبه اتاق رفتم .توی این چند سال هر چقدر به علی گفته بودم که بدون مشورت با من کاری را انجام نده اما مگه به گوشش میرفت .هربار میبخشیدمش وبا یه لبخند موضوع رو عوض میکردم اما این بار نمیتونستم مثل دفعه های قبل باشم .

علی اومد اتاق ونگاهی بهم که از پنجره بیرون رو نگاه میکردم کرد وگفت: حالت تهوع میگیری ارتفاع رو نگاه نکن

حتی سرم رو برنگردوندم .علی نزدیکم شد وگفت: چیزی شده

با کلافگی سرم رو سمت او برگرداندم وگفتم: چند بار بهت بگم بدون مشورت با من کاری رو انجام نده،حرفی رو نزن

-من همیشه با تو مشورت کردم اما فردا شب چه کار داشتی چه نداشتی حتما باید بریم هم بازی بچگیام بعد از پانزده سال داره برمیگرده

-کی ؟

-حدیث


romangram.com | @romangram_com