#پناه_زندگی_پارت_226

-خوشحالی ؟

-نمیدونم یه حس خاصی دارم

-اما من خیلی خوشحالم خیلی

توی نگاه علی یه جور حسرت ومیبینم .فکر نکنم خانواده علی برای عروسی بیان اما خب ما دعوتشون کردیم از ته دلم آرزو میکنم که بیان واین شب برای علی بهترین شب زندگیش بشه ....

بعد از رفتن به آتلیه وبه تالار اومدیم همین که وارد تالار شدیم به علی نگاه کردم با چشمهاش دنبال فرخنده خانم میگشت .هیچ وقت اون لحظه رو فراموش نمیکنم که چشمهای علی از خوشحالی برق زد وخانوادش رو توی عروسی دید .دستم رو با مهربونی فشار داد وگفت :تو مهتاب زندگی منی مهتاب

پایان جلد اول

جلد دوم

بسمه تعالی

فصل اول

چندسال بعد

با احساس این که کسی نگام میکنه چشمامو باز کردم .با دیدن علی نفس راحتی کشیدم وگفتم: کی اومدی ؟

-همین الان!آخر بچه من از دست خواب های تو تنبل میشه

-شب ها نمیتونم خوب بخوابم برای همین نزدیک های عصر خوابم میگیره

romangram.com | @romangram_com