#پناه_زندگی_پارت_225


-آره خیلی

-ماه دیگه اگه خدا بخواد این اتفاق هم برای ما میفته

-یه ماه دیگه

-آره .باید همه ی تلاش مون رو برای ماه دیگه انجام

قسمت پایانی

روز عروسی منم اومد از صبح در حال تکاپو بودیم نمیدونم چرا اینهمه استرس دارم میترسم یه اتفاقی بیفته ومراسم خراب شه .سعی میکنم با کمی دعا خوندن خودمو آروم کنم.

کار آرایشگر که روی صورتم تموم میشه نفس راحتی میکشم وبلند میشم .آرایشگر نگاهی بهم انداخت وگفت: خیلی خوشگل شدی

-ممنون

توی آیینه به خودم نگاه کردم واقعا خوشگل شده بودم یکی از کارگرهای آرایشگر اومد وگفت که داماد بیرون منتظره

به کمک پریسا شنلم رو روی سرم انداختم ورفتم بیرون ..علی با یه دست گل منتظرم بود به پیشنهاد خودم خواستم گل رز قرمز باشه ....گل واز علی میگیرم وبهش لبخند میزنم .کمی ازش خجالت میکشم ویه حس غریبی دارم .....

سوار ماشین شدیم .علی نگاهی بهم میندازه ومیگه:خانمم خیلی ساکته

-نه خوبم


romangram.com | @romangram_com