#پناه_زندگی_پارت_224
-هر کی ندونه من که میدونم اتفاق هایی که برای شما ها افتاد تقصیر خودتون نبود وخواست خدا بوده اما من از ته دلم میگم از همتون راضی ام وهمیشه براتون دعا میکنم .
چه حس خوبیه که مامان آدم بهش بگه که ازش راضیه .بدون شک میتونم بگم که اون روز بهترین روز زندگی من بود .
.................
ماه محرم داشت تموم میشد وستاره وآرش مشغول تدارک عروسی اشان بودند .البته ما هم خورد خورد کارهامون رو برای عروسی انجام میدادیم اما نه به شدت ستاره وآرش .
با علی رفتیم بیرون تا برای عروسی برای من لباس بخریم .با سلیقه جفتمون یه لباس شب مشکی دوبنده بلند خریدم که فقط شونه هام لخت بود .
بالاخره روز عروسی هم اومد.قرار بود من همراه ستاره به آرایشگاه برم .چون عروسی خودمم نزدیک بود دست به موهام نزدم واز پوستیژ استفاده کردم .ستاره خیلی خوشگل شده بود وبماند که آرایشگر بدبخت از کمر افتاد .....
علی اومد دنبالم پول آرایشگاه رو حساب کردم واومدم بیرون .علی با دیدنم سوتی کشید وگفت: تو الان اینجوری داری دل منو میبری موقع عروسی میخوای چیکار کنی ؟
-برو دیر شد
راه افتادیم سمت تالار .جلوی تالار از علی خدافظی کردم ازش خیلی دور نشده بودم که صدام برگشتم وگفتم: چیه ؟
با دستش برام بوس فرستاد ورفت .خندیدم رفتم داخل .خانواده فرخنده خانم هم اومده بودن به خاطر علی رفتم سمتشون وبهشون سلام دادم بماند که اصلا تحویل نگرفتن اما از کاری که کردم پشیمون نشدم چون به خاطر علی این کار رو کردم .
با پریسا همش وسط بودیم ومیرقصیدیم چون خواهر های آرش خیلی اهل رقص نیودن ما این کار وبه عهده گرفته بودیم ...میدونستم خیلی خوب میرقصم این واز نگاه های حسرت آمیزمژگان وفرخنده خانم متوجه میشدم منم برای این که لج اون ها رودربیارم تمام سعی خودم روبرای یه رقص عالی کردم وخدایی چقدر هم بهم پول دادن ....
عروسی که تموم شد هممون اومدیم خونه ستاره ینا تا دست توی دست هم راهی خونه خودشون کنیم . توی حیات پیمان وآرش وامیر دست به یکی کردند ومن وانداختن وسط .نمیدونستم باید برقصم یا نه ؟نگاهی به علی انداختم ووقتی لبخنده اش رو دیدم رفتم وسط علی رو هم با خودم بردم که یعنی من برای شوهرم دارم میرقصم .امیر ازم فیلم مگیرفت اماعلی وپیمان فقط پول سرم میرختند .حالا بیا ثابت کن به این ها من عروس نیستم .
خلاصه شب خیلی خوبی بود ستاره هم خوشبخت شد ورفت سر زندگیش.بعد از تموم شدن عروسی اومدیم خونه .توی اتاق داشتم لباس هام و عوض میکردم که علی گفت: روز خوبی بود نه ؟
romangram.com | @romangram_com