#پناه_زندگی_پارت_223


مامان وپریسا اومدن .قرار بود پریسا بیاد خونه وبعدش داداش امیر بیاد دنبالش ....با هم دیگه اومدیم خونه دست علی رو گرفتم وگفتم: علی خوبی ؟

-آره چرا بد باشم

-حواسم بود با دیدن خانوادت حالت بد شد !

-به هرحال خانوادم هستن وبرام عزیز

-بهت حق میدم عزیزم

تا آخر شب علی ناراحت بود وبا همون ناراحتی هم گرفت خوابید .

قرار بود فردا شام بریم خونه پریساینا .مامان وپیمان زودتر رفتن اما ما مونده بودیم تا یه هدیه ای هم براشون ببریم .

داشتیم خیابون ها رو میگشتیم .با علی وارد ساعت فروشی شدیم وبراشون ساعت گرفتیم که ست بود وشامل ساعت دیواری وروی میزی میشد خیلی خوشگل بود ساعت آشپزخونه اش طرح میوه داشت وساعت اتاق خوابش عروسک خوابیده بود با این که به سنشون نمیخورد اما واقعا جالب بود وبراش خریدم.

جلوی خونشون پیاده شدیم ورفتیم داخل .علی وامیر خیلی با هم جور شده بودن .

من که طبق معمول آشپزخونه بودم وداشتم همه چی رو تمیز میکردم مامان وپریسا صحبت میکردن .پیمان هم که مثل همیشه درحال صحبت کردن با زن داداشمون بود علی وامیر هم شطرنج بازی میکردن

مامان لبخندی زد وگفت: خداروشکر که خوشبختی شما ها رو دارم میبینم .

پریسا: ببخشید مامان ما واقعا شما رو اذیت کردین


romangram.com | @romangram_com