#پناه_زندگی_پارت_219
-دلم برای این علی گفتن هات تنگ شده بود چی میخوای خانمم
-دلم میخواد بریم بیرون بگردیم
-شما جون بخواه خانمم گردش که چیزی نیست
اومدم خونه ویه بافت سفید پوشیدم وآرایش خوشگلی هم کردم اومدم بیرون .میخواستم سوار ماشین علی بشم که مژگان وشوهرش رو دیدم که با تعجب نگاهمون میکردن .علی سرش رو انداخته بود پایین واصلا نگاهشون نمیکرد من هم پوزخندی بهشون زدم وبا افتخار سوار ماشین علی شدم واز کنارشون رد شدیم .دست بردم سمت ضبط که علی گفت: خانمم
-بله
-محرمه ها یادت نیست
ببخشید
-بعد محرم باید عروسیمون رو راه بندازیم .همه تلاشمون رو باید بکنیم که کارهامون رو زود انجام بدیم
-باشه اما خانواده ات چی ؟
-اگه من وبخوان حتما برای عروسیمون میان
-باشه
شام رو بیرون خوردیم وبعد شام دست توی دست هم داشتیم میومدیم سمت ماشین .علی گفت: میدونی دارم به چی فکر میکنم
romangram.com | @romangram_com