#پناه_زندگی_پارت_220

-به چی ؟

-به این که من بدون تو این همه مدت چه جوری زندگی کردم

-اما من بدون تو زندگی نکردم

علی نگاهم کرو لبخندی بهم زد ومنم ..

صبح علی رو از خواب بیدارکردم وصبحونه رو باهم خوردیم وبهش گفتم : علی من ومیرسونی شرکت

-آره عزیزم حتما

صبحونه رو باهم خوردیم توی راه علی گفت: میشه بگی اونی که باهاش میومدی خونه کی بود

همه چی رو براش تعریف کردم اونم بعد شنیدن این حرفها گفت: اگه میدونستم موضوع اینه اینقدر عصبی نمیشدم ونقشه قتل طرف رو نمیکشیدم

-از دست تو علی

-بخدا راست میگم نمیدونی که چه عذابی کشیدم

-ببخشید فقط میخواستم کمی عصبیت کنم

-تو هم میدونی من روی تو حساسم این کارها رو میکنی ها شیطون

جلوی شرکت ازش خدافظی کردم وبا یه انرژيی خاصی وارد شرکت شدم .بهاره با دیدنم گفت: چیه خوشحالی ؟

romangram.com | @romangram_com