#پناه_زندگی_پارت_217
-حتی به قیمت جونت تموم شه ؟
-آره من به خاطر مهتاب جونمم میدم ...
بحث ما سر همین چیزهای الکی ادامه پیدا کرد .عصبی شده بودم مامان بدجور داشت توی کارهام دخالت میکرد جلوی در ایستاده بود ونمیذاشت بیام بیرون .دیگه واقعا اختیارم دست خودم نبود دست رو کشیدم وهلش دادم .اصلا فکرش رو نمیکردم که سرش بخوره به دیوار ...مژگان اومد پایین وفقط جیغ میزد زنگ زدم به اورژانس ومامان و بردیم بیمارستان ..خداروشکر فقط یه زخم کوچیک برداشته بود وبعداز دو ساعت بهوش اومد اما همون دعوای لعنتی باز شد دهن من بسته بشه .دیگه نمیتونستم توی خونه حرفی ازتو بیارم بگم مهتاب ،بگم زنم ،همه ی این ها آغاز یه فاجعه ویه دعوای بزرگ بود ...همه ی خانواده باهام بد شده بودن ودیگه حتی جواب سلامم بهم نمیدادن .چند روز گذشت ..چند روزی که میدونم برای تو چندسال بود میدونم اون موقع ها فکر میکردی که درحقت نامردی کردم ،تنهات گذاشتم اما به قرآن اینجوری نبود مهتابم
خلاصه بعد از یه هفته مامان کمی نسبت به من نرم تر شده بود منم نمیخواستم دوباره مامان از دستم ناراحت بشه ...به هرحال مامانم بود با کاریی که درحقش کرده بودم عذاب وجدان همه ی وجودم رو گرفته بود ....
یه روز مامان اومد وگفت که تو رو تهدید کرده ویه حرف هایی زده ازم خواهش کرد کاری کنم جلوی تو کوچیک نشه بهم التماس میکرد یه چند روزی سمتت نیام بعد هر کاری خواستم بکنم منم به ناچار قبول کردم
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
وقتی اومدی در خونمون مامان در اتاق رو ز پشت قفل کرده بود میدونست دلم طاقت نمیاره میدونست وقتی ببینمت سمتت پرواز میکنم ....وقتی مامان زد در گوشت ....وای مهتاب نگم از اون روزها که دلم خون میشه من درد کشیده ی رو که تو خوردی رو احساس کردم وقتی با اون حال از خونه رفتی شکستم اون جا بود که مامان اشک پسرش رو دید واما شرمنده نشد ...
وقتی همه کادو هات رو پس فرستادی دنیام نابود شد فهمیدم از دستت دادم ودیگه مال من نیستی بهت حق میدادم من توی خونه سرم شلوغ بود میگفتم فردا میرم پیشش اما نمیدونستم که لحظات برای تو مثل برق میگذره ...سر همون کادو ها با مامان یه دعوای حسابی داشتیم ...اون شب با هیچکس حرف نزدم خودم رو توی اتاقم حبس کردم تا فکر کنم وخودم رو آماده کنم که بیام پیشت اما....اما تو رفته بودی دیگه هیچ دسترسی بهت نداشتم .شده بودم مثل دیوونه ها با هیچکی حرف نمیزدم هیچی نمیخوردم زوم میشدم به عکست ...مامان بازهم نابودی پسرش ومیدید اما هیچ کاری برام نکرد حتی یه دلجویی ساده ....
به خودم امید میدادم برمیگرده ومیرم همه چی رو براش توضیح میدم میگم غلط کردم میگم بهش هنوز قلبم باهاش ...اومدی تو خودت بودی مهتاب من اما حرفهات ورفتارت برای مهتاب من نبود .رفتارت نمیذاشت بیام وجلو وحرفهام وبزنم اما تصمیم خودم رو گرفتم واومدم .اومدم که بهت بگم من بین تو وخانوادم تو رو انتخاب کردم دیگه راه برگشتی ندارم چون طرد شدم همه امیدم به بخشش تو .اگه تو رو داشته باشم با دوری اون ها کنار میام ....
خدایا چی میشنیدم این علی بود که این حرفها رو میزد مگه میشه ؟یعنی اون به خاطر من این همه سختی کشیده ...یعنی واقعا اون به خاطر من از خانواده اش جدا شده ...اشکهام رو پاک کردم وبه علی نگاه کردم به مظلومیتش به شرمندگیش که کنار در ایستاده ومیترسه جلو بیاد علی من رو تنها نذاشته بود خانوادش نذاشته بودن بهش لبخندی زدم وگفتم: چرا نمیای داخل
-اومد نزدیکم وکنارم روی تخت نشست وگفت: هنوز هم ازم بدت میاد
-هیچ وقت ازت بدم نیومده هیچ وقت
romangram.com | @romangram_com