#پناه_زندگی_پارت_216

-اما چه خانواده بی فرهنگی داره این علی آقا

-مشکل اون ها این که چرا علی به من زیاد توجه میکنه چرا بدون من کاری رو انجام نمیده ....چرا منو اذیت نمیکنه وقتی دیدن علی اصلا طرفشون نمیاد کاری کردن که ما از هم جدا بشیم ....

-به نظرت چرا علی بهت زنگ نزده

-نمیدونم ...

کارهام که تموم شد از بهاره خدافظی کردم واومدم بیرون .توی راه همش به اتفاق های این چند وقت فکر میکردم ...به نظر خودمم باید به علی فرصت حرف زدن بدم من که طاقت دوری علی رو ندارم ،من که هنوز دلم براش میتپه ،نباید خودم رو اذیت کنم ،نباید کاری کنم تا این دوری زیادتر میشه ،من اگه زندگیم رو دوست دارم باید ببخشم آره باید ببخشم تا شوهرمم توی موقیعت های سخت زندگیم من وببخشه ....

جلوی خونه ماشین رو قفل کردم واومدم داخل .با دیدن علی توی خونه از تعجب نزدیک بود نقش زمین بشم !نگاه تعجب باری به پیمان انداختم که ابروهاش رو بالا انداخت وسرش رو پایین انداخت .باید یکی بهم میگفت اینجا چه خبره .به مامان نگاه کردم که گفت: ما حرف های علی آقا رو شنیدیم مهتاب تو هم باید بشنوی وبعد تصمیم بگیری

چون خودمم راضی بودم منتظر به علی نگاه کردم اونم گفت: میشه با هم تنها صحبت کنیم

راه افتادم سمت اتاقم اونم پشت سرم اومد .روی تخت نشستم وگفتم: میشنوم

-وقتی از بیمارستان مرخص شدم همش فکرم پیش تو بود ....میدونستم خانواده ام باهات رفتار خوبی نکردن برای همین بد جور نگرانت بودم ..به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بود سرگیجه وحالت تهوع های شدیدی داشتم وحالم خودم رو متوجه نمیشدم ..

چند روز بعد که حالم خوب شد از مژگان گوشیم رو خواستم میخواستم بهت زنگ بزنم وازت یه خبری بگیرم اما مژگان گفت که گوشیم توی درگیری افتاده وشکسته واحتیاج به تعمیرات داره ..فردای همون روز دیدم دیگه نمیتونم بدون تو طاقت بیارم تو هم که حتی یه خبر از من نگرفته بودی .با بدبختی از جام بلند شدم تا بیام در خونتون اما مامان جلوم وگرفت وگفت : کجا میری علی جان ؟چیزی لازم داری

-آره زنم رو میخوام برم پیشش

-کدوم زن ؟همونی که این بلا رو سرت آورده ...علی تو چقدر احمق بودی که با این همه اتفاق ها دوباره میخوای بری پیش اون

-نه مادر من احمق نیستم زنم رو دوست دارم به خاطرش همه چی رو هم تحمل میکنم

romangram.com | @romangram_com