#پناه_زندگی_پارت_213
تا آخر مراسم فقط ذهنم درگیر حرف های ستاره بود .مراسم که تموم شد سرمای بیرون تنم رو لرزوند مخصوصا که هیچ لباس گرمی هم نپوشیده بودم . چشم چرخوندم تا ببینم ستاره کجاست که دیدم داره میاد سمتم .یه بافت سبز رنگی رو گرفت طرفم وگفت: این وعلی داد بدم بهت گفت سرما میخوری بپوشش
تازه الان که دقت کردم متوجه شدم که همون بافت علی گرفتم وچسبوندم به خودم
بوی علی خودم رو میداد ...چقدر محتاج این بو بودم وخودم نمیدونستم .بافت رو با لذت تنم کردم وچادرم رو هم پوشیدم ...
دلم دیگه تاب نداشت، دیگه افسارش دستم نبود ....بی تابی میکرد برای این که بره سمت علی ...دیگه نمیتونستم کنترلش کنم ،دیگه نمیتونستم بهش بگم تو ازش ناراحتی یه ذره دیگه هم صبر کن نمیتونستم ....
شب موقع خواب بافت رو گرفتم بغلم وبا فکر این که علی کنارمه خوابیدم...
صبح بیدار شدم وبعد از آماده شدم بافت علی رو هم تا کردم تا بهش بدم .میدونستم که بیرون منتظرمه تا ببینتم ...
درخونه رو باز کردم با دیدنش لبخندی ناخودآگاه اومد روی لبم وگفتم: بیا بافت ممنونم دیشب واقعا به دردم خورد ...
-قابل تو رو نداشت ،نمیتونستم بذارم از سرما بلرزی ....
-به هرحال ممنون
-میشه ازت یه خواهشی بکنم
منتظر نگاهش کردم که گفت : ماشینم روشن نمیشه اگه میشه منو تا ایستگاه اتوبوس برسونی ...
-بیا بالا
romangram.com | @romangram_com