#پناه_زندگی_پارت_212

انگار یه نفر میخواست جلوی دسته گوسفندی رو ذبح کنند .با ستاره کناری ایستادیم تا کارشون تموم شه .دوست علی هم اومد بغل من ایستاد .نگاهم به علی افتاد که اخم کرده وبا نگاهش میخواد که دوستش بره اون ور ....یه خانم شربت رو سمتش گرفت واون هم برای من برداشت وبهم داد .اما همین کار باعث فوران کردن خشم علی شد واومد سمتش وزد در گوشش وگفت: نمیخوام توی مجلس امام حسین خون به پا کنم گورتو گم کن چشمتم از روی زن من درویش کن روشنه

خیلی ترسیده بودم ستاره دستم رو گرفته بود بهم دلداری میداد .علی نگاهی بهم انداخت وگفت: بمیرم برات ترسیدی نه ؟ بیا بیا این شربت و بخور حالت جا میاد.

شربت رو ازش گرفتم وکمی ازش خوردم .علی رو به ستاره گفت: آرش کارت داره

ستاره رفت وعلی موند پیش من .کمی نگاهم کرد وگفت: بهتر شدی ؟

سرم رو تکون دادم که یعنی آره

-خیلی نگرانت شدم .

هیچی نمیتونستم بگم اینقدر محتاج این کلمات بودم که نمیتونستم از خودم طردش کنم .فقط نگاهش کردم اونم انگار قصد کوتاه اومدن نداشت وزوم کرده بود روی چشمهام وآخر سر گفت: قربون اون چشمهات برم که چند وقتی بود ندیده بودمش

سرم رو انداختم پایین وعلی هم رفت ....

نگاه های فرخنده خانم هنوز هم حرصم میداد همش با اشاره میخواست که علی طرف من نیاد اما علی اصلا به فرخنده خانم نگاه هم نمیکرد واین برام خیلی جالب بود ....

توی مسجد با ستاره نشسته بودیم .ستاره گفت :نمیخوای بهش فرصت حرف زدن بدی ؟

-نمیدونم

-این نمیدونم تو داره اعصاب منو بهم میریزه .یه تصمیم جدی برای زندگیت بگیر اگه دوسش داری باهاش بمون وبه حرف هاش گوش بده اما اگه نه برو دادگاه ودادخواست طلاق بده به هرحال چند روز ناراحت میشید ومیرید با یه نفر دیگه ازدواج میکنید

این دیوونه چی داره میگه ...هه فکر کن من به غیر از علی با کس دیگه ای ازدواج کنم این امکان نداره.

romangram.com | @romangram_com