#پناه_زندگی_پارت_211


-بیا تو اتاقم علی اونجا با هم صحبت میکنیم

انگار علی خودش هم معذب بود چون خیلی زود قبول کرد واومد داخل

گفتم: من فقط اینجا یه کارمند ساده ام همین

-میدونم وگرنه همین الان میکشتمت.اومدم که باهات صحبت کنم

-گفتم که من حرفی با تو ندارم

-چی باعث شده اینقدر نسبت به من سرد یشی ،مهتاب من همون علی ام همون علی که میگفتی بدون تو خوابم نمیبره .همون علی که همیشه به خاطر دیر اومدن هاش نگران بودی ،همون علی که به خاطرش به خانوادش هیچی نگفتی ...مهتاب من همونم چطور میتونی اینقدر بی تفاوت باشی ..مهتاب من هنوزم دوست دارم حتی از قبل هم بیشتر

پشتم وکردم بهش وپوشه ای رو که توی دستم بود رو بغل کردم .یه قطره اشک از چشمهام اومد پایین ...علی که سکوتم رو دید هیچی نگفت وبدون حرف ازاتاق رفت بیرون ...بعد از رفتنش من موندم وگریه هام

با تنی خسته وسردرد شدید اومدم خونه دلم فقط خواب میخواست مخصوصا که دیشب هم خوب نخوابیده بودم

..............

کوچه مون حال وهوای محرم رو گرفته بود .دم هر خونه پرچم یا حسین رو میدیدیم ...محرم اومده بود وهیئت ها برگزار بود

ستاره زنگ زد به گوشیم وازم خواست که حاضر بشم وبریم بیرون .پریسا هم باهام اومد .قرار بود همراه دسته بریم وبعد هم برای عزاداری بریم سمت مسجد ... پریسا وامیر پا به پای هم میومدند ودست همدیگه رو هم گرفته بودند اما آرش وعلی توی دسته بودند ودسته رو هدایت میکردند .دلم با دیدن اون ریش های در اومده اش وشال گردن مشکی که گردنش بود ریخت .

یکی از دوست های علی که از همون بچگیش خیلی هیز بود همش سمت من بود وبهم نذری تعارف میکرد سعی میکردم چیزی برندارم اما خب بعضی وقتها دلم میخواست .


romangram.com | @romangram_com