#پناه_زندگی_پارت_210

-میخوام باهات صحبت کنم

-من حرفی با تو ندارم ....

-اما من دارم این همه مدت نشد بگم به دلایل الکی ...اما الان میخوام بگم این جدایی الکی داره عذابم میده میفهمی

-الکی نیست ...این جدایی ته اش جدایی

-نگو اینجوری مهتاب ..تو واقعا منو فراموش کردی ،اون همه دوست دارم هایی که بهم گفتی یادت رفت ...

میدونستم اگه بمونم همه چی رو لو میدم میگم که دوسش دارم هنوز هم براش میمیرم واینو نمیخواستم .دلم میخواست بیفته دنبالم منتمو بکشه .به تمام همه روزهای تنهایم نازمو بکشه من منتظر اون روز بودم .

سوار ماشین شدم وراه افتادم .دلم گریه میخواست ،دلم مهربونی علی رو میخواست دلم اون حمایت ها وشونه های گرمش رو میخواست ....

توی راه یه جعبه شیرینی گرفتم وبه همکارها دادم .

آقای دادفر اومد اتاق ودوتا پوشه رو داد دستم وگفت: بیا این ها باید چند ساعت دیگه ترجمه بشه خیلی واجبه

-بله چشم

سریع نشستم ومشغول شدم نمیدونم چقدر گذشته بود که احساس کردم صدای شکمم بلند شده ...اومدم بیرون تا یه چیزی بخورم وترجمه دوم رو شروع کنم اما در اتاق رو که باز کردم با دیدن علی قلبم ریخت اون اینجا چیکار میکرد؟از کجا آدرس اینجا رو پیدا کرده ؟حتما تا اینجا تعقیبم کرده واومده ببینه که چیکارمیکنم

گفتم: کار داری اینجا ؟

برگشت ونگاهم کرد ...چند ثانیه هیچی نگفت وفقط نگاهم کرد بعد از چند ثانیه گفت: میگم چرا تیپت عوض شد ،نگو با بالایی ها میپری ،نه محل کار تمیزی داری .

romangram.com | @romangram_com