#پناه_زندگی_پارت_209


جفتشون نخواستند مراسمی داشته باشن وپیشنهاد کردن که قبل ازاومدن محرم توی محضر عصد کنن واز اونجا هم برن خونه خودشون ...ما هم به نظرشون احترام گذاشتیم وقبول کردیم

................

امروز روز عقد پریساست انگار واقعا عاشق شده چون موقع عقد اولش اینقدر خوشحال نبود که توی اینجا بود .هممون منتظر بودیم تا عاقد بیاد وخطبه رو بخونه .انتظارمون خیلی طول نکشید که عاقد هم اومده وخطبه عقد رو هم خوند .

امیر هممون رو شام برد رستوران واون شد جشن ازدواج امیر وپریسا .خیلی خوش گذشت میتونم بگم بهترین روز زندگیم بود اما جای یه نفر خالی بود ....

اومدیم خونه فکر این که فردا باید میرفتم سرکار عذابم میاد چون خیلی خسته بودم ودلم میخواست فقط بخوابم اما ای کاش که میشد ...

صبح وقتی از خواب بیدار شدم وخودم رو توی آیینه دیدم وحشت کردم چشم های پف کرده وصورت چروک .حالم از خودم بهم خورد .به ساعت نگاه کردم هنوز ده دقیقه وقت داشتم .فوری رفتم حموم ودوش گرفتم .آرایش مفصلی هم کردم که یکم صورتم روی فرم بیاد ....

مانتو وشلوار ست رسمی رو پوشیدم وشالم رو هم سرم انداختم وکفش های پاشنه دار طوسی مشکی ام رو پام کردم واز خونه اومدم بیرون.

انگارعلی منتظر میشد تا منو ببینه وبعد بره سرکار ...چون هر وقت از در میومدم بیرون اونو میدم .

نگاهی به تیپم انداخت وگفت: تبریک میگم

-بابت؟

-ازدواج آبجی پریسا ....

-خیلی ممنون


romangram.com | @romangram_com