#پناه_زندگی_پارت_208

-چه خوب شد که اومدی همتون جمع بشید میخوام باهاتون صحبت کنم

لباس هام وعوض کردم واومدم نشستم مامان گفت: امروز یه خانمه اومد ودرباره ی پریسا باهام صحبت کرد برای همون صاحب ماشین مهتاب ....

پسره توی شرکت آرش کار میکنه .چند سالی هست که خانمش به خاطر بچه دار نشدنش ترکش کرده ورفته ...اصلا به ازدواج فکر نمیکرده که پریسا رو میبینه وازش خوشش میاد وقتی شرایطش رو میفهمه مصمم میشه که بیاد خواستگاری ،حالا هم اجازه خواستند تا اومدن محرم بیان وباهات صحبت کنن ...من هیچی نمیتونم بگم پریسا انتخاب با خودته اما اینم بدون که ازاین که اینجایی ما واقعا خوشحالیم دیگه تصمیم با خودت

مامان رفت اتاقش وپریسا موند .احساس میکردم پریسا هم از امیر خوشش میومد چون هیچ مخالفتی نکرد .به هرحال تصمیم با خودش بود ....

چند وقتی از اون روز میگذره وپریسا اجازه داده که خانواده امیر برای خواستگاری بیان ....

هممون توی تکاپو بودیم حتی پیمان که تاحالا هیچ کاری رو انجام نداده بود داشت جارو برقی میکشید ....ساعت هشت بود که خواستگارها اومدن .بعد از کلی حاشیه رفتن امیر وپریسا رفتند که باهم یه صحبتی داشته باشن ....

هممون منتظر بودیم که این دو نفر از اون اتاق بیان بیرون وبفهمیم که چه خبره نیم ساعت گذشته بود وهنوز خبری از اینها نشده بود ...پیمان هم که قربونش برم سرش از توی گوشی بالا نمیومد رفتم پیشش وگوشی رو از دستش گرفتم ....

-منم هستما حوصله ام سر رفت خب

-بده اجی دیر جواب بدم ناراحت میشه

-وای خدا ملت چه لوس شدن

-اااااا؟ابجی

-چیه ؟میبینم که گارد گرفتی

خندید وهیچی نگفت گوشی رو دادم بهش .امیر وپریسا از اتاق اومدن بیرون .لبخندی که روی صورت جفتشون بود نشون از خبرهای خوش میداد .....

romangram.com | @romangram_com