#پناه_زندگی_پارت_207
.................
صبح از خواب بیدار شدم وخیلی خوشگل ومرتب ازخونه اومدم بیرون علی هم همزمان با من اومد بیرون وگفت: صبح بخیر
کمی نرم تر شده بودم گفتم: صبح بخیر
-ماشین خریدی ؟مبارکت باشه
-خیلی ممنون
میخواستم سوار ماشین بشم که گفت: جایی مشغول به کاریی ؟
نگاه جنبه نداره من بهش روبدم .بدون این که جوابی بهش بدم سوار ماشین شدم
.جلوی شرکت بهاره رو دیدم که نفس زنون داره میاد با دیدن من وماشین گفت: ایول بابا خریدیش ؟
-نه از تو خیابون پیداش کردم
-مبارکت باشه .خوش به حالت راحت شدی من بیچاره که هر روز باید با اتوبوس برم وبیام
خندیدم ورفتیم بالا .امروز سرم خیلی شلوغ بود اصلا وقت نکردم از اتاق بیام بیرون همش در حال ترجمه بودم ...
خیلی خسته بودم از بهاره خدافظی کردم واومدم خونه .وارد خونه شدم با دیدن مامان که خونه بود تعجب کردم وگفتم : چی شده
romangram.com | @romangram_com