#پناه_زندگی_پارت_214
با ذوق سوار شدم . فرخنده خانم رو دیدم که پشت پنجره چطورحرص میخورد آخی طفلی
-از کار جدیدت راضی هستی
سرم وبه طرقش برگردوندم ونگاهش کردم : کار خوبیه اما خب راهش خیلی دوره
-چرا از آموزشگاه اومدی بیرون .تو که کارت رو دوست داشتی
-بعد از اون اتفاق ها وجدایی حال خوبی برای رفتن به آموزشگاه رو نداشتم بعد از چند وقت که رفتم دیگه منو نمیخواستن واخراج
علی سرش رو شرمنده پایین انداخته بود .کمی شرمندگی براش لازم بود اون نباید تو موقیعت های سخت زندگی منو تنها بذاره
-میدونم نباید تنهات میذاشتم اما باور کن خودمم توی شرایط خوبی نبودم ....
-چرا اون شرایط اینقدر مهم بود که حتی نتونستی یه زنگ به من بزنی ؟
-من وقتی به خودم اومدم که تو اصفهان بودی .گوشیتو هم پس فرستاه بودی چیکار میتونستم بکنم
-وقتی برگشتم چرا هیچی نگفتی ؟
-کم محلی های تو منو میترسوند اما تصمیم خودم رو گرفتم که هرجور شده بیام وباهات صحبت کنم اما مگه تو گذاشتی ؟همش منو از خودت میروندی ....
جلوی شرکتشون پیادش کردم وخودم هم به سمت شرکت رفتم ....کاش میفهمیدم که چرا شرایط خوبی برای این که به هم زنگ بزنه رو نداشته
توی شرکت کار زیادی نداشتم وفقط مگس میپروندم.
romangram.com | @romangram_com