#پناه_زندگی_پارت_205
-دیوونه اون هنوز هم دوست داره بذار برات توضیح بده
-اگه اومد برای توضیح خواستن چشم حتما اجازه میدم اما میبینی که نیومده
ستاره سری با تاسف برام تکون داد دیگه حرفی هم نزد منم همین طور
امروز با مامان وآرش رفتیم محضر تا ماشین رو به نام بزنیم .بعد از دادن پول وگرفتن سویچ از محضر اومدیم بیرون .سند چند روز دیگه آماده میشه ...
سوار ماشین شدیم ودوست آرش امیر رو هم جلوی نمایشگا ه ماشین پیاده کردیم انگار میخواست اونم ماشین بخره اما یکی بهترش رو ...
کمی با ماشین دور دور کردیم واومدیم خونه .پیمان خیلی خوشحال شده بود ومن هم چقدر ازخوشحالی اون خوشحال شدم ....
علی هم از سرکار داشت میومد با دیدن ماشین انگار خیلی تعجب کرده بود احساس میکردم تو خماری مونده وسر از کارمون در نمیاره برای همین همش با تعجب نگاهمون میکنه ...
پیمان داشت توی حیات ماشین رو میشست .مامان وعزیز هم حیات داشتند صحبت میکردند ستاره اومد خونمون وبعد از تبریک گفتن باهم اومدیم اتاق من .بعد از کمی صحبت کردن گفت: مهتاب یه چیزی میخوام بگم اما نمیدونم چه جوری بگم
-واااااااا؟مگه ما ازاین حرفها باهم داریم .بنال ببینم چی شده
-راستش اون روز که برای دیدن ماشین رفتیم رو یادته همش احساس میکردم این امیر پریسا رو نگاه میکنه وحواسش به اونه اما خب جدی نگرفتم اما انگار امروز سر بسته یه چیزهایی از آرش پرسیده این که ازدواج کرده یا نه ؟واز این حرفها آرش هم خیلی سربسته موضوع طلاقش رو گفته وپیچونده
-راست میگی ؟
-آره بخدا ....
romangram.com | @romangram_com