#پناه_زندگی_پارت_204
گفتم: ستاره من میرم اون مغازه خرید دارم کارت تموم شد بیا اونجا
علی فقط ناراحت سرش رو انداخته بود پایین وبا سنگ ها زیر پاش بازی میکرد .ناگهان نگاهم افتاد به دستش هنوز همون ساعتی که من براش خریده بودم دستش بود حلقه اش هم توی دستش وبود .یه لحظه هرچی حس خوب داشتم اومد سراغم وسراسر آرامش شدم ....
اومدم این ور خیابون وبه مغازه ها نگاه میکردم ،یاد روزهایی افتاده بودم که دست توی دست هم با علی میومدیم اینجا ،وخرید میکردیم دلم تنگ برای اون روزهایی که به خاطر علی حاضر بودم لباس های پوشیده بپوشم .....
ستاره هم اومد این ور خیابون بهش گفتم: چی شد؟
-بیا بریم بهت تعریف میکنم
اومدیم توی پارک نشستیم گفتم : زود باش دیگه بگو
-بعد از این که تو رفتی نگاه غم زده ای به رفتنت کرد وگفت: دیگه محل سگ هم بهم نمیذاره
گفتم: از اول همین جوری بود ؟کی باعث شد مهتاب اینجوری بشه ؟
-میدونم تقصیر خودمه ،اما ستاره ،دیگه دوسم نداره ،ستاره داغونم ازم طلاق میخواد گفته پای یکی دیگه درمیونه ....ستاره جون آرش راستشو بگو پای کس دیگه ای وسطه ؟ستاره من بدون مهتاب نمیتونم ،نمیتونم اون وکنار کس دیگه ای ببینم ،ستاره قلب من هنوز برای مهتاب میزنه ،تو جداییمون من حتی به یه خانم دیگه نگاه نکردم ،بهش بگو با رفتنش به اصفهان همه ی زندگی من رو هم باهام برد بهش بگو دلم برای صداش خیلی تنگه ....ورفت
اشک هام همین جور پایین میومد چقدر این حرفها برام شیرین بود .بعد از این همه مدت خیلی خوب بود .اما اون نباید تنهام میذاشت ،نباید با یه مشکل خیلی کوچولو پشتم رو خالی میکرد باید بیشتر از این ها بکشه ...
نگاهی به ستاره انداختم وگفتم : بریم
-میخوای چیکار کنی مهتاب ؟
-بریم ستاره راجبش صحبت نکن
romangram.com | @romangram_com