#پناه_زندگی_پارت_155
باعلی سوار ماشین شدیم وبه سمت بیمارستان راه افتادیم .علی اصلا نذاشت مامان وپریسا بیان منم به زور خودمو توی ماشین انداختم که ببینم چه خبره .
توی کوچه فرخنده خانم با همسایه ها نشسته بودند علی از دور برای مامانش دست بلند کرد اما خب من بد بود نرم پیشش .علی تا ماشین رو از توی کوچه در بیاره من رفتم سمتش وروبه فرخنده خانم گفتم: سلام مامان .
به بقیه هم سلام دادم .فرخنده خانم گفت: کجادارید میرید .
با این که میدونستم این موضوع مثل یه سوژه مهم توی کوچه میپیچه اما گفتم: بعدا بهتون میگم
-باشه علی میگه بیا
-بااجازه فعلا
اومدم وسوار ماشین شدم .علی گفت :گفتی بهشون
-نه با این که میدونم این موضوع مخفی نمیمونه اما نتونستم جلوی جمع بگم
-کار خوبی کردی عزیزم .الان میریم اونجا ایشالله که هیچی نشده
گفتم: خداکنه .
تا برسیم به اونجا توی دلم همش صلوات میفرستادم ونذزهای مختلف میکردم .جلوی بیمارستان که رسیدیم پاهام یاری نمیکرد که از ماشین پیاده شم علی برگشت سمت وگفت: پس چرا پیاده نمیشی ؟
-نمیتونم خیلی میترسم .
romangram.com | @romangram_com