#پناه_زندگی_پارت_143


-ممنون پس با اجازه

پیمان ومهسارفتند ومن هم به اون ها نگاه کردم .یعنی واقعا پیمان شریک زندگیشو پیدا کرده؟؟؟؟؟

از مهسا خوشم اومده بود .دختر خوب وسرسنگینی بود .توی مراسم های مختلف همیشه باهم در ارتباط بودیم وکماکان به هم اس میدادیم چند باری هم بیرون دیده بودمش دختر خیلی خوبی بود وبه پسرهای دیگه رو نمیداد معلوم بود که پیمان رو دوست داره .

صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم دارم از استرس میمیرم حتی چند بار هم توی دستشویی عق زدم .مامان اصرار داشت با این حالم نرم آموزشگاه اما خودم فکر میکردم با رفتن به اونجا از اضطراب لعنتی ام کم میشه .اما این طور نشد وتوی کلاس هم حالم خیلی بد بود حتی بدتر هم شده بودم همش فکرم توی خونه بود که نکنه اتفاقی براشون بیفته و....

کلاسم که ساعت هشت تموم شد علی اومد دنبالم وبا دیدنم گفت: چرا اینجوری ؟

-حالم خوب نیست دارم از استرس میمیرم

-مامان میگفت :حالت خوب نبوده

-آره خیلی استرس دارم

-آخه خانمم چرا خودت اذیت میکنی هیچی نمیشه بخدا .

-دست خودم که نیست .من که بهش نمیگم استرس بیا من ونگران کن

-میتونی که بهش فکر نکنی

-این مثل اون استرس ها نیست نمیشه بهش فکر نکرد


romangram.com | @romangram_com