#پناه_زندگی_پارت_136
علی حرفی نزد مژگان گفت: آره دیگه مهتاب اصلا برای مامان ارزش قائل نمیشه بیچاره مامان همش توی خونه میمونه خسته میشه .حقش بود به این هم میگفتین
علی : تودخالت نکن مژگان
فرخنده خانم: حتما کیمیا از من عزیز تر بوده که اونو با خودشون بردن و منو نه .باشه مهتاب خانم خوب احترام خودت رو به من نشون دادی
علی : اون تقصیری نداره به اون گیر نده مادر
فرخنده خانم : مگه من چی میگم .غلط میگم این که منم باید میومدم .ستاره از خواهرات برات مهم تر بود که به این ها نگفتی
علی : مامان مگه کجا رفتیم اینجوری میکنی .شام وبردیم توی یه پارک خوردیم واومدیم .مگه شما رفتی اصفهان وشیراز به مامان نسرین نه به مهتاب گفتی
-اون فرق داشت با منم بحث نکن .موضوع سر احترامی که شما به من نذاشتین وگرنه اگر هم میگفتین من افتخار نمیدادم بیام .واقعا توی کار این نسرین موندم با یه دختره مطلقه چه جوری روش شده بیاد بیرون .والا من که روم نمیشه
احساس میکردم دلم میخواد خرخره فرخنده خانم رو ....
برگشتم با شجاعتی که از خودم بعید میدونستم گفتم: اگه یکم لیاقت وزبون شیرین داشتین حتما میگفتیم بیان یه نفر جای آدم رو تنگ نمیکنه اما به قدری حرف هاتون تلخه که آدم از پیشتون فرار میکنه
مژگان درحالی که صداش میلرزید رو به علی گفت: این دختره ... رو از این خونه ببر بیرون
-میرم نترس توی این خونه نمیمونه
اومدم بیرون .بیچاره علی نمیدونست بیاد دنبال من یا بمونه پیش مادرش اما من حق رو به خودم میدادم وانتظار داشتم بیاد دنبالم .
وقتی رسیدم خونه احساس کردم هر چی خوردم داره میاد بیرون .دویدم سمت دستشویی هرچی خورده بودم اومد بالا همیشه همینجوری بودعصبی که میشدم میزد به معدم نشستم روی تخت وبلند بلند زدم زیر گریه .تنم از سرما حرف هایی که شنیده بودم میلرزید .همه ریختند بیرون وبه میپرسیدند چی شده همون لحظه علی در وباز کرد واومد داخل با دیدن من توی اون حال دوید از خونه پتوم آورد وپیچید دورم وبردتم خونه .بغلم کرده بود واجازه نمیداد هیچکس نزدیکم بشه .تا حالا اینجوری نشده بودم دندون هام به هم میخورد وچشمام باز نمیشد فقط تن گرم علی بودوبوسه هاش که احساس میکردم
romangram.com | @romangram_com