#پناه_زندگی_پارت_113
علی خیلی خشک گفت : خوشوقتم
-منم همین طور
مژگان : داداش نگار جان پزشک زنان زایمان هستن
میدونستم پشت این کارها یه خبری هست اما بدون حوصله سرم وانداخته بودم پایین وکاری به کارشون نداشتم.
علی گفت:چیکارکنم؟ متاسفانه رشته اشون به درد من نمیخوره
مژگان : به درد مهتاب جون که میخوره
فوری سرم رو آوردم بالا وروبه مژگان با حرص گفتم: من هم نیازی به پزشک زنان زایمان ندارم
مژگان ودوستش با عشوه ازکنارما رفتند .با انگشتم پیشونیمو مالیدم علی یه لیوان آب داد دستم وگفت: بیا خانمم بیاگلکم یه ذره ازاین بخور
آب وازش گرفتم وکمی خوردم .بعد از مدتی نوبت به دادن کادو ها رسید .
علی رفت پیش دخترسارا تا کادوش رو بده بغلش کرد وگونه اش رو بوسید .فرخنده خانم یهو جو داد وگفت :الهی بمیرم برای بچه ام .میترسم مهتاب هم مثل خواهرش باشه .
ناباورانه به فرخنده خانم که این حرف با نامردی تموم جلوی خانوادش گفت نگاه کردم .
یعنی واقعا اون فکر میکرد چون پریسا نازا منم این مشکل رو دارم...چقدر خانواده نامرد وبی فرهنگی بودند به جای این که الان طرفدار عروسشون وبکنن وهواشو رو داشته باشن بدتر شایعه میکنن .
romangram.com | @romangram_com