#پناهم_باش_پارت_99
برو سینا حالم خوب نیس
سینا: وااااای سارا چیکار کردی اصلامیفهمی؟
من اون بچه رو نمیخاستم
سینا: قرار نبود تو داشته باشیش به دنیا که اومد مینداختیمش جلو صاحابش چرا به فکر اینده ات نیستی چرا زندگیتو به اتیش کشیدی؟
من حتی اسم خط خورده اون نامردو توی شناسنامه ام نمیخام..
سینا: دختر چرا نمیفهمی چیکار بازندگیت کردی؟ عمو بفهمه قیامت میشه
برای همین بی اجازه رفتم چون میدونستم اجازه نمیده
سینا: واااااای سارا
حالا حالت خوبه؟ پاشو پاشو بریم پیش دکتر وضعیتتو چک کنه
به زور سینا راهی بیمارستان شدیم و با ازمایشا و سونگرافی هایی که ازم گرفتن گفتن رحمم داغون شده وهیچ احتمالکی برای بارداری مجددم ندارم دیگه
وقتی به ارش خبر کشتن اون بچه رو دادم تنها ادمی که خوشحال شد اون بود برام از روزای خوب میگفت از یه زندگیه عاشقانه کنارهم وبدون هیچ مزاحمی حتی اگر بچه باشه
پدرم وقتی فهمید داد زد عصبانی شد فحش داد اما دیگه کار از کار گذشته بود و من کاری که میخاستم کرده بودم....
اون روزا همه چی به هم ریخته بود من حالم خراب بود پدرم توی خودش بود و سکوت کرده بود سینا مثله همیشه کوه بود پشتم بود ارش عاشق بود و این اتفاقا توی علاقه اش تاثیری نذاشته بود ......
اما من تصمیموبرای تموم کردنرابطه مون گرفته بودم روز اولی که بهش گفتم یادمه عینه دیونه ها خندید بعدداد زد سرم که این مضخرفات چیه به هم میبافم؟
ارش: سارا این دفعه رونشنیده میگیرم پس کشش نده
اما من دیگه نمیخوام خسته شدم میخوام تنها باشم
ارش: د اخه لامصب پس من چی؟ من تنها بشم بی تو بشم چون تو خسته شدی؟
ارش خواهش میکنم عاقلانه فکر کن من دیگه چیزی برای زندگی ندارمنه امیدی نه ارزویی نه انگیزه ای ولم کن و بذار به حال خودمباشم...
ارش: پس من چیم؟ من ادم نیستم؟ من برات امید نیستم؟ زندگی کردن کنارم ارزوت نیست؟
با این حرفات داری قلبمو میشکنی سارا ...
من مثله مرده ی متحرکم فقط نفس میکشم زندگی نمیکنم ارش چرا میخای دونسته خودتوتوی چاه بندازی؟
ارش: هرچی بوده تموم شده چرا تموم نمیکنی؟ فراموش کن من و تو کنار هم اینقد روزای خوب میسازیم کهاین روزا یادمون میره
چرا نمیفهمی من هیچ وقت یادم نمیره چیشده یادم نمیره دیگه نمیتونم بچه ای داشته باشم نمیتونم تحمل کنم جفتمون به بچه های امیر یا هرکسی با حسرت نگاه کنیم
تمومش کن ارش خسته ام کم اوردم نمیتونم...
ارش: هرچی دلت میخاد بگو ولی منکه ولت نمیکنم فعلا خداحافظ
گوشی روکه روتخت کنارم میندازم اشکمو با دست پاک میکنم ونفس عمیق میکشم وتوی دلم زمزمه میکنم
بخاطر خودته نفسم باید تموم
شه...
حاله اون روزام قابل توصیف نیست افسردگیه شدید واسواس بیش از حد ،،،
هر روز بحث با ارش سر جداییمون سکوت بد پدرم
کلا همه چی بد بود زندگی برام تیره و تار شده بود بیش از حد عصبی و پرخاشگر شده بودم که با خبری که بهمون رسیدحاله همه بد وبدتر شد...
romangram.com | @romangram_com