#پناهم_باش_پارت_98
در خونه که باز شد زن مسنی به پیشوازمون اومد و مارو به داخل دعوت کرد ...
با اشاره به هردومون گفت کدومتونین؟
ندا: دوستمه
زن مسن: دنبالم بیا
واقعیت این بود خیلی ترسیده بودم دست ندارو چسبیدم وزمزمه کردم توام بیا
انگار که ندا التماس و از صدام فهمید که روبه زن گفت
ندا: منم میتونم بیام داخل؟
زن مسن: نه فقط اونکی میخاد سقط کنه بیاد
ندا: برو عزیزم نترس من هیمن جا منتظرتم
دلم از بی کسیم گرفت کاش مادرم بود اگر بود خودش منو برای اینکه این نطفه ی نحس ازبین ببرم پیشه دکتر میبرد و من مجبور نمیشدم پا به این خونه بذارم و خودمو دسته این پیر زن بسپارم...
زیر لب ایة الکرسی خوندمو وپا به اتاقی که اون زن اشاره کرده بود گذاشتم...
خدایا کمکم کن.....
زن مسن: لباستو دربیار برو دراز بکش روی اون تخت
توی دلم اشوب بود با بی حالی کاری که گفته بود انجام دادم روی تخت دراز کشیدم
زن مسن: یه بی حسی میزنم ولی باز دردش زیاد باید تحمل کنی
باشه ی ارومی میگم وتوی دلم خدا روصدا میزنم
زن مسن: من نمیدونم شما دخترا عقلتون کجاس که این کارارو میکنین عشق و حالشومردا میکنن بعدم که این اتفاق می افته پاشونو پس میکشن و همه ی دردسرش باشما دختراس
با این حرفا اشکم باز سرازیر میشه من این وسط هیچ کاره بودم هیچ کاره....
اون زن که بهم نزدیک شد چشمام وبستم دیگه فقط درد بود ودرد انگار که چیزی از وجودمو از شکمم خارج میکردن داد و گریه هامم ارومم نمیکرد دردش نفسمو میبرید ....
بعداز شاید یک ساعت با پاهایی لرزون از اتاق اومدم بیرون ندا به طرفم اومد وبازومو گرفت
ندا: خوبی فداتشم؟
فقط بریم حالم از اینجا داره بهم میخوره
ندا: باشه باشه بریم
احساس ضعف شدیدی میکردم سوار ماشین که میشم ناله ام ماشین و پر میکنه بد جور خونریزی دارم و جریان خون حتی از روی شلوارو بین پاهام حس میکنم
روبه ندا میگم ماشینتو به گند کشیدم
ندا: مهم نیس الان مرسیم خونه .
پا که تو خونه میذاریم به سمت حموم میرمتا خودمو بشورم و لباسای کثیفمو عوض کنم ...
ازحموم که بیرون میام با حال بدی پا به اتاق میذارم حسه خیلی بدی دارم حس یه قاتل من یه قاتلم من یه بچه روکه نفس میکشید کشتم......
در اتاق که محکم به دیوار کوبیده شد و قیافه ای سرخ از عصبانیت سینا توی چهار چوب در پیدا شد
نفس صدا داری کشیدم و اروم گفتم ترسیدم
سینا: این دوستت چی میگه سارا؟توکه این کارو نکردی مگه نه؟
romangram.com | @romangram_com