#پناهم_باش_پارت_100
یه روز قبل از ظهر سینا زودتر از همیشه با قیافه ای عصبی و ناراحت به خونه اومد پدرم توی حیاط بود سینا یه راست رفت سراغ پدرم و بدون مقدمه گفت
سینا: عمو بهرام امروز ازاد شده
باشنیدن این جمله اوار شدم روی زمین تمام حسه بدنم رفت انگار که یه تیکه گوشت بی جون باشم اطرافمو میدیدم اما هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم همه دورم جمع شده بودن صدام میزدن مینا اشکش دراومده بود و سینا بغلم کرده بود تا داخل خونه ببرتم اما من حتی یه کلمه ام ازدهنم خارج نمیشد ...
تا رسیدن اورژانس کمی بهتر شده بودمو میتونستم یه کم بدنمو تکون بدم اما باز بی حال بودم..
وقتی دکتر کنارم نشست ومعاینه ام کرد گفت
دکتر امبولانس: باید ببریمش بیمارستان حمله ی عصبی داشتن
سینا: یعنی چی خطر ناکه؟
دکتر: من نمیتونم چیزی بگم بهتره پزشک متخصص ببینتش همین الان میریم بیمارستان
وقتی با همون حال بدم روی برانکارد توی امبولانس بردنم و مینا کنارم نشست و دستم و توی دستش گرفت و نگاه غمگینشو بهم دوخت توی دلم گفتم من دیگه از این زن متنفر نیستم.
توی این بی کسی حتی این نگاه پر از ترحم هم کمی برای دردام التیام بود
احساس میکردم صورتم کج و کوله شده حس میکردم دهنم کج شده ولی دستم توان اینو نداشت که بخوام دهنمو لمس کنم تا مطمعن بشم
وقتی به بیمارستان رسیدیم منو داخل بردن چن تا پرستار و دکتر دوره ام کردن و مینا و بابام و سینارو بیرون کردن از اتاق با سیم هایی که به سرم وصل کردن حدس زدم که میخان نوار مغز بگیرن ...
بعد از کلی معاینه و ام ار ای به این نتیجه رسیدن که دچار حمله ی عصبی شدیدی شدم و اگر این حمله کمی فقط کمی شدیدتر بود سکته ی مغزی میکردم
وقتی دکترا این موضوع رو به بقیه گفتن اون موقع بود که فهمیدن من چقدر از اون ادم میترسم چقدر از دیدن دوباره اش وحشت دارم....
با هزار توصیه که عصبی شدن ترسیدن یا هر چیزی که مغزمو تحریک کنه برام مثله سم وخودکشیه ودادن صد جور قرص ارامبخش و چیزای دیگه راهیه خونه شدیم .
باکمک مینا پام که به اتاق رسید سینا پشت سرمون داخل شد وروبه مینا گفت تنهامون بذاره
بارفتن مینا روی صندلیه جلوی کامپیوتر نشست و عصبی با پاهاش مشغول ضربه زدن بهپارکتهای اتاق شد
سینا: میخوام بدونم اونشب چیشده کامل میخوام بدونم
باشنیدن حرفش سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم
سینا: منتظرم
نباش
سینا: سارا سگم نکن خواهش میکنم میخام بدونم چی باعث میشه تو تا مرزه سکته ی مغزی بری؟
چی میگفتم بهش ؟ میخاست چی بشنوه؟
زمزمه کردم هر چی رو که باید میدونی پس اذیتم نکن و برو بیرون
سینا: من چی میدونم سارا؟ تو مگه چیزیم به من گفتی؟ اخه بی انصاف من دارم دیونه میشم این حالتو که میبینم ...بگو حرف بزن حداقلش خودت که اروم میشی دلت که سبک میشه!!!
من با هیچ چیزی ارومنمیشم پس تمومکن این بحث و داری با حرفات اذیتم میکنی سینا....
سینا: سارا تورو خدا تورو خاک زن عمو بگو بهم اصلا بین خودمون میمونه باشه؟ قول میدم قسم میخورم فقط بگو...
واقعا دوس داشت چی بدونه؟ چی بشنوه؟
اشکم که روی صورتم نشست لب زدم برو بیرون توروخدا تنهام بذار
کلافه دستی بین موهاش برد و بهشون چنگ زد و بعد با کوبیدن در ازاتاق بیرون رفت ...
وباز من تنها موندم با دردام با هرچیزی که از دست داده بودم
romangram.com | @romangram_com