#پناهم_باش_پارت_95
سعی داشت ارومم کنه ومیگفت بخاطر استرس و ترسم هم میتونه باشه اما من با این چیزا اروم نمیشدم من داشتم از درون اوار میشدم من طاقت یه مصیبت دیگه رو نداشتم من واقعا نمیتونستم این یکی رو تحمل کنم .....
وقتی ندا بایه بیبی چک پاتو خونمون گذاشت ومجبورم کرد تا
تست کنم وامیدداد که چیزی نیست
وقتی بیبی چک جلوم بود و اون دوتا خط کنارهم و دیدم دنیا دور سرم چرخید حالت تهوع پیدا کردم بچه ی اون شیطان توی وجود من بود دستم وبه دیوار گرفتم تا بتونم بایستم اما دنیا تیره تار شد وهمه جا تو تاریکی فرو رفت.....
چشم که باز کردم توی اتاق رو تخت بودم نگاهی به اطراف کردم سرمی به بازوم وصل بود و ندا کنارم رو تخت نشسته بود اسمشو که صدا زدم با یه لبخند نگاهم کرد
ندا: جونم بیدارشدی عزیزدلم؟ حالت خوبه؟
باصدای ارومی زمزمه کردم ندا من باید چیکار کنم ؟؟؟ این بلاها چیه به سرم میاد؟
ندا: عزیزم اروم باش نباید استرس داشته باشی برات خوب نیس
چطور اروم باشم ؟چطور؟
اشکم باز روصورتم سر خورد گریه کردم برای زندگیه به باد رفتم برای ارزوهای دود شده ام...
وااااای خدا به ارش چی میگفتم؟؟
خداااایا بکش و راحتم کن
ندا: گریه نکن سارا تا ازمایش ندی مطمعن نمیشیم پس اروم باش ایشالاه که اشتباه شده..
اروم میپرسم سینا وبابام فهمیدن؟
ندا: سینا خودش از حموم درت اورد اره فهمیدن ...
گریه ام شدیدتر میشه برای این بی ابرویی من بدون شوهر زن شدم من باشناسنامه ی سفید زن شدم من بدون شوهر حامله ام این ننگ وباید چیکار کنم
ندا: سارا اگه بهتری پاشو بریم باید ازامایش بدی تا بفهمیم چیکار باید بکنیم پاشو گلم
با بی حالی روتخت نشستم ندا مانتویی تنم کردو شالی روسرم انداخت بهش تکیه کردم تا قدم بردارم من توسن ۲۴سالگی پیرشدم ....
وقتی جواب ازمایشو گرفتیم وقتی ندا باسر پایین بهم فهموند این حقیقت تلخ وجود داره وقتی باندا وسینا پیش یه پزشک رفتیم وجریان وبهش گفتیم قبول کرد که کمکمون کنه ..
بعد از اینکه کلی ازم ازمایش سونگرافی گرفت و با بی رحمیه تمام گفت اگر جنین سقط بشه دیگه هیچ وقت نمیتونی حس مادر شدن و تجربه کنی...
حس اوار شدن دنیارو روی سرم وفهمیدم ....
من به خاطر یه کثافت به اینجا رسیده بودم....
سینا که بلند شد دستمو کشید دنبالش که به راه افتادم و ازمطب خارج شدم وقتی درماشین وبرام باز کرد اول منو بعد نداسوار شدیم..
به خونه که رسیدیم همه چیز و به پدرم گفت پدرم با نگاهی مغموم بهم خیره بود از سنگینی نگاهش داشتم اب میشدم
من دلم مردن میخاست ....
بلندشدم وبه اتاق سینا که حالا دیگه ماله من بود رفتم روی پارکت شکلاتی رنگش دراز کشیدم وشماره ی ارشو گرفتم..
به سه بوق نرسیده جواب داد
ارش: جانم نفسم.....
میخاستم بهش بگم میخاستم بگم من از یه شیطان حامله ام من عشقش نفسش حامله ام اونم از یه مرد دیگه..
ارش: سارا جان چرا ساکتی؟
لب میزنم :من حامله ام
romangram.com | @romangram_com