#پناهم_باش_پارت_91

بابا: خفه شو فروغ اینقد دروغ به هم نباف فکر میکنی من بچه ام؟ که باور میکنم؟
مادربزرگ: اما پسرم ما هر کاری کردیم بخاطر توبود این دختر میخاست اموالتو‌بالا بکشه!!!
بابا: این دختر هر کاری که بخواد میتونه با اموال من بکنه چون ماله خودشه چرا شما حرص ماله منو میخورین؟
خواهر فکر میکنی میگذرم از کنار این بی ناموسی که بار اوردین ؟
اول حسابمو با پسرت صاف میکنم بعدم شماها همه تون هر کسی که نقش داشته توی این اتفاق باید‌جواب پس بدین...
فروغ: خانداداش دارین به خاطر این دختر مارو منو مادر و تهدید میکنی؟ بخدا که اگه یه مو از سر پسرم کم بشه این هرزه رو زنده نمیذارم
به انگشتش که به سمتم اشاره میکنه نگاه میکنم من از دیشب هرزه شده بودم یا نه خوب که فکر میکنم من همیشه برای این ادمها هرزه بودم...
صدای فریاد پدرم اشک و به چشمام میاره
بابا: حرف دهنتو بفهم هرچی لایقه بچه هاته به دختر من نسبت نده !!! بفهم چی داری میگی این دختر که الان داره از ترس شما ادم نماها میلرزه دختر منه دختر همسرم من تا نفس میکشم هیچ کس حق نداره حتی بهش بگه تو میفهمین؟؟؟
فکر کردین چون زمین گیر شدم و روی ویلچر میشینم دیگه دور دور شماهاست؟؟؟
نه من تازنده‌ام همون خانزاده ی سی سال پیشم پس پاتونو از گیلیمتون درازتر نکنین
مادربزرگ: تو داری سر مادرت بخاطر این .....داد میزنی؟؟
بابا: من بخاطر این دختر ازهمه ی شماهاهم میگذرم داد زدن که چیزی نیست
این دخترو مادرش موقعی که داشت نفسای اخرشو میکشید دسته منه پدرش سپرد میدونین که مادرش برام حکم خدارو داشت.
فروغ توام دیگه پاتو خونه ی من نمیذاری پسرتم بلایی به سرش میارم که روزی هزار بار ارزویه مردن کنه الانم برین از خونه ی من بیرون ......بیروووووون
وقتی با فحش و گریه از خونه بیرون رفتن نگاه کردم پدرم رو
پدری که تا به امروز هیچ‌وقت برام اینطور پدری نکرده بود اینطور پشتمو گرم نکرده بود داشتم طعم پدر داشتنو تازه میچشیدم اما واقعا چرا حالا؟؟
حالا که دیگه دنیا برام تاریک و سیاه شده بود؟؟!....
با برگشتن سینا ونیما با اون صورتای عصبانی و چشمای پر خون احساس شرمندگی همه وجودمو گرفت من خجالت میکشیدم از برادرام خجالت میکشیدم چون میدونستن دیشب خواهرشون زیر خواب یه ادم سگ صفت نه سگ شرف داره به ادمی مثله اون گرگ صفت شده بود ...
سینا: عمو‌باید میذاشتی بکشمش باید میکتمش
بابا: اروم باش پسر نباید خودتو دونسته تو چاه بندازی باید یه فکر اساسی برای اون اشغال بکنم......
سینا که به سمتم میاد واروم لب میزنه چیزی میخوری عزیزم برات بیارم؟
به پدرم و نیما نگاه میکنم که از اتاق میرن‌بیرون به سمت سینا میچرخم و سرم و به معنی نه تکون میدم
سینا: عزیزدلم ازصب چیزی نخوردی باید یه چیزی بخوری بذار برات یه چیزی بیارم باشه؟؟
به من که برای بیرون رفتن از اتاق پشت میکنه اروم لب میزنم
نرووو میترسم سینا
سینا: عزیزم نترس فقط تا اشپزخونه میرم و برمیگردم
با گریه دوباره میگم
توروخدا نروو
سینا: چشم عزیزم جایی نمیرم فقط گریه نکن اروم باش
نیماروکه صدا میزنه وبهش میگه یه چیزی بیاره تا بخورم بعد با فاصله ازمن روی صندلیه میز مطالعه اش میشینه وبه فکر میره...

romangram.com | @romangram_com