#پناهم_باش_پارت_90

سینا: حال سارا خوب نیس بمون عمو که اومد بیا
نیما: باشه
باز به دیوار روبروم زل زده بودمو سکوت کرده بودم
نیما: نمیخای بگی چیشده؟
سکوت
نیما: باهام‌حرف بزن سارا !!
سکوت
نیما : دلم میخاد بمیرم‌سارا به من وسینا هم میشه گفت برادر؟ خاک برسر ما که عرضه ی مواظبت از خواهرمونو هم نداریم
نمیا: سینا میگه کتک زده اره؟
نگاهش که میکنم فحشی به اون شیطان میده و میگه بخدا دستاشو میشکنم اصلا تیکه تیکه اش میکنیم تا اروم بشی اروم میشی سارا؟؟؟
اروووم ؟حتی با مردنشم اروم نمیشدم ...اشکی که از گوشه ی چشمم سر میخوره ومیاد پایین از چشماش پنهون نمیمونه و بغض اونم میشکنه ...
من این برادرانه هارو دیشب میخاستم دیشب میخواستم سر برسه بردارم و نجاتم بده از دست اون شیطان که ارووم بشم از داشتن برادرام تا بگم تنها نیستم
اما من دیشب تنها بودم تنهای تنها...
ساعت ۵ بعد از ظهر که پدرم رسید نمیدونم چطور باکمک نیمابا اون ویلچر به طبقه ی بالا اومد و توی چهار چوب در ایستاد و منه دخترش و به تماشا نشست پدرمم مقصر میدونستم اون من وسپرده بود دسته گرگا بهم که نزدیک شد داد زدم بهم نزدیک نشو نزدیک نیا برو‌عقب
اما اون بی توجه به داد و فریادم کنارم که روی تخت نشسته بودم‌ایستادو به اغوش کشیدم ...
دلم دیشب پدر میخاست تا قلم کنه دستی رو که روح و جسم دخترشو به تاراج گذاشته بود
هق هقم بلند شد وزار زدم‌تو اغوش پدرم زار زدم گله کردم زار زدم شکایت کردم هیچی نمیگفت فقط بغلم کرده بود و نفسای بلند و صدا دار میکشید
من دیشب پدر میخاستم برادر میخاستم ارش میخاستم
من دیشب خدااا میخاستم کجابودن ؟؟؟؟؟؟؟؟
از وقتی پدرم‌برگشته بود از اتاق از پیشه من تکون نخورده بود نمیدونم ساعت چند بود فقط میدونم خیلی وقت بود هوا تاریک شده نیما هم رفته بود وهنوز خبری ازشون نشده
که یه دفه صدای گریه ی یه زن توی خونه پیچید صدا نزدیکتر که میشد واضحتر به گوشم میرسید
صدای گریه ی فروغ و دلداریه مادرش بود...
پاشون که به اتاق رسید بیشتر توی خودم جمع شدم ...
فروغ: داداش توروخدا نمیدونم پسرم‌کجاس دارم از نگرانی میمیرم حتما کاره سیناس توروخدا داداش زنگ بزن سینا بپرس پسرم کجاس؟؟
پدرم‌بدون هیچ حسی نگاهشون میکرد دستم توی دستش بود و سکوت کرده بود فروغ گریه میکرد از پدرم‌خاهش میکرد قاتله منو بهش برگردونه اما پدرم حتی صدای نفسشم‌شنیده نمیشد...
مادربزرگ: پسرم‌چرا ساکتی نمیبینی حاله خواهرتو؟ خب یه کاری بکن!!
بابا: شما نمیبینین حال دخترم؟؟
انتظار دارین بذارم پسربیشرفت و خوش‌ وخرم بگرده؟؟
فکر میکنین من اینقدر بی غیرتم؟؟؟اصلا شما ها چرا کلید خونه ی منو دارین؟؟ مگه این‌خونه صاحاب نداره؟؟
تو که ادعایی خواهری داری بادختره من؟ بادختر برادرت چیکار کردی؟ تو مادر مگه من پسربزرگت نبودم این بود امانت داریتون؟؟ یه نگاه بهش بندازین من این دختر وبا این حال و روز به شما سپردم؟؟
فروغ: خانداداش خودش خواست خودش زنگ زد بهرام

romangram.com | @romangram_com