#پناهم_باش_پارت_89
که من دیگه اون دخترافتاب مهتاب ندیده یی نیستم که عاشقش بودی بگم دست خوردم؟ بگم عینه یه اشغال دیشب زیر یه نامرد بیشرف جون دادم؟؟
ارش دق نمیکرد؟ دیونه نمیشد؟
ارش ارش ارش ارش ارش ارش ارش ...
اسمشو پشت سرهم زمزمه میکنم چطور باید بهش بگم؟ چطور بگم همه ی دخترانیگمو که دست نخورده گذاشته بودم تا یه روزی که عاشق کسی شدم بهش تقدیم کنم الان دود شده ورفته ....
سردرد امونمو بریده بود دلم خواب میخاست اما ترس عجیبی همه وجودمو گرفته بود که میگفت نخواب بخوابی برمیگرده
همه ی وجودم پرازنتفرت شده بود از ادم و عالم گله داشتم حتی از خدای بالاسرمم شکایت داشتم من به چه گناهی بایداین بلاها سرم می اومد؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز جای سوختگیها کمی سوزش داشت بدنمم کوفته بود اصلا نمیتونستم تکون بخورم من به چه گناهی باید اینهمه عذاب و تحمل میکردم؟؟
سینا که با یه لیوان ابمیوه اومد تواتاق با دیدن لیوان توی دستش بغضم شکست وشروع کردم جیغ زدن و گریه کردن
التماسش میکردم که اون لیوان و ببره میگفتم نمیخام بخورم سینا گیچ شده بود و با تعجب داشت به دادوهوارام نگاه میکرد
به خودش که اومد لیوان روی زمین نداخت و خودشو بهم رسوند داد زدم به من دس نز تورو خدا ولم کن بهم دس نزن
سینا: اروم باش عزیزم اروم باش
منم سینا !!من که اذیتت نمیکنم دورت بگردم اروم باش بخاطر خدا ....
من نمفهمیدم چی میگه تمام حواسم به اب پرتقالی بود که روی پارکت ریخته بودو تکه های شیشه همه جا پخش شده بود
سینا: نمیاداره میاد به هیچکس چیزی نگفتم فقط ازنیما خواستم بیاد پیشت تا من برم دنبال اون حروم زاده سارا به جون خودت که برام عزیزترینی بلایی سرش میارم که تا عمر داره ارزویی مردن کنه اروم باش عزیزم مگه من مردم که داری اینطوری گریه میکنی؟؟
اروم زمزمه کردم
اونا اونا بهم ابمیوه دادن فرستادنم بخابم اون اینجا بود سینا داد زدم صدات کردمنیومدی ارشم نشنید داد زدم مامان بزرگ کمکم کن عمه هامم صدا کردم ولی اونا فقط بهم خندیدن
سینا بی کس بودم دیشب اذیتم کرد کتکم زد سینا چرا نبودی؟؟
مگه تو داداشم نیستی؟ پس چرا نبودی؟ ؟چرا تنهام گذاشتی سینا؟
مگه نمیگفتی نمیذارمخار به پات بره؟؟
اونا دیشب منو کشتن کجا بودی وقتی جون میدادم ؟؟
دیشب هزار بار صدات زدم تورو که برادرمی صدا زدم کمک خواستم نیومدی!!!
سینا میترسم خیلی میترسم خیلی میترسم...
بابامم صدا زدم ولی نبود هیشکی نبود مگه من چیکارکردم چرا من؟ سینا گفت دوباره میاد دوباره میاد جون مادرت نذار بیاد سراغم من میترسم میترسم.....
سینا :نگو نگو سارا غلط کردم غلط کردم غلط کردم
با هر بار گفتن این جمله سیلیه محکمی روی صورت خودش میزد و گریه میکرد وقتی روی زمینجلوی تخت سرش و روی زمین گذاشت وهق زد قلبم به درد اومد گریه ام تمومی نداشت هردو اونقدر گریه کردیم که نمیتونستیم راحت نفس بکشیم زنگ در که به صدا در اومد سینا با همون حال رفت پایین بعد چن دقیقه نیما با یه ظاهر اشفته وچشمای پر خون توی اتاق پا گذاشت نگاهش بهم بوی ترحم میداد نمیداد؟
نیما: ساراااا
نگاهش که میکنم به طرف قدم برمیداره تا به اغوش بکشتم که با حرفم خشکش میزنه
به من نزدیک نشو توروخدااا
نمیا: باشه باشه عزیزم همینجا میمونم
سینا: بمون پیشش از این اتاق جم نمیخوری تا عمو برسه من باید برم دنبال اون بیشرف
نیما: منم میخام بیام
romangram.com | @romangram_com