#پناهم_باش_پارت_87

بهرام : اروم بگیردختر بذار حالتو خوب میکنم الان......
تورو‌خدا بهم دست نزن تورو خدا بهرام ....
گریه هام‌التماسام روش تاثیری نداره...
به اشکای روی صورتم نیشخند میزنه و‌روم خیمه میزنه.....
پارت۱۰۸_با بی حالیه شدید چشمامو باز میکنم تمام بدنم درد میکنه نمیتونم تکون بخورم به خودم‌میگم من چم شده با شنیدن صدای نفس کشیدن کسی کنارم از جا میپرم که بدنم به شدت درد میگیره مغزم نمیتونه صحنه ای که میبینمو تحلیل کنه بهرام کنارم بدون پیراهن خوابه تختم پراز خونه نگاهی به بدنم میندازم تمام تنم زخمی و کبود
برمیگردم به شب گذشته همه ی اتفاقاتش مثل یه فیلم درد ناک جلوی چشمم میاد ملحفه ی خونی رو‌دوره‌خودم میپیچم از تخت پایین میام و گوشه ی اتاق میشینیم ونگاه میکنم به شیطان به خواب رفته روی تختم...
بغضی که گلومو فشار میده قصد سر باز کردن نداره...
این ادمایی ‌که خانواده ی من محسوب میشن چیکار بازندگیه منه دختر کردن تمام ذهنم پیش ارشه به خودم نهیب میزنم حتی اجازه فکر کردن بهش و نداری
تو دیگه پاک نیستی تو یه اشغال دست خورده ای
در اتاق که به شدت باز میشه وفروغ با پوزخند نگاهم میکنه واونو صدا میزنه
فروغ: بهرام پاشو مادر سینا اومد نباید تورو اینجا ببینه پاشو
اون که سریع بلند میشه وبه مادرش اشاره میکنه بیرون بره لباس شو که تن میزنه کنارم میشینه دستشو که دراز میکنه تا لمسم کنه جیغ میزنم من میترسم از این شیطان روبروم میترسم
بهرام: قول میدم زود میای پیش خودم‌اونوقته که دیگه هرشب مثله دیشب راضیت میکنم
با چشمکی که بهم میزنه حالت تهوع میگیرم لباشو به صورتم نزدیک میکنه صدای فریادم شاید تا خونه ی همسایه ها هم میره...
باصدای دادم زود از اتاق بیرون میره به دقیقه نکشیده در اتاق به دیوار کوبیده میشه وسینا توی چهارچوب در ظاهر میشه
سینا: ساراااااااا
اینجا چه خبره تو چت شده
فقط نگاه میکنم به سینایی که هم خونه این ادمای گرگ صفته اما برادرمه
سینا: دورت بگردم چی شده چرا اینجا پر خونه چرا اینو پیچیدی به خودت
حرف بزن سارا مردم از نگرانی
ملحفه رو که از روی گردنم کنار میکشه جای کبودی رد کمربند حتی تا گردنمم اومده با دیدنش فریادش خونه رو به لرزه میاره
سینا: بگو چیشده‌سارا میکشم هرکی رو که روت دست بلند کرده باشه فقط یه اسم
فروغ که توی اتاق قدم میذاره با اون پوزخندش که ترس و بهم هدیه میده تمام بدنم شروع میکنن به لرزیدن.....
فروغ_ دیروز شما که رفتین ازمن شماره ی بهرام خواست بعد بهش زنگ زد یه ساعت بعد بهرام اومد‌باهم بودن تواین اتاق تا الان سینا جان خودش خواست اخرشم خودش و به پسر من انداخت دختره هرزه
با فریاد سینا فروغ از جا پرید
سینا: خفه شوووووووو خفه شووووووووو چه بلایی سرش اوردین نامردا مگه شما رحم ندارین اخه این دختر با شما چیکار کرده بود؟ یه عمر مادرشو عذاب دادین حالم هم دخترش؟
جواب خدارو چی میخاین بدین؟ جواب عمورو؟؟؟؟؟؟؟
وااااای خدا
جلوی پام که زانو زد سرش کنار پام گذاشت و‌زجه زد باز بغضم‌نشکست
سینا: ببخش منه بیغیرتو سارا ببخش بمیرم برات سینا بمیره واااای خدا من چطور میخوام از این به بعد زندگی کنم خداااااااا
فروغ: چته پسر خودش خواسته میفهمی

romangram.com | @romangram_com