#پناهم_باش_پارت_84
سینا که به سمتش خیز برمیداره بازوشو میکشم و با التماس به جفتشون میگم تورو خدا بس کنین شروع نکنین
حق باتوعه بهرام با تموم شدن حرفم از کنار سینا بلند میشمو به سمت جایی که دخترا جمعن میرم.....
از رفتار بهرام سر درنمی اوردم همه میدونستن سینا و من تویه خونه بزرگ شدیم و خیلی باهم راحتیم امافقط بهرام بود که همیشه ازاین رابطه عصبی میشد...
اون شبم با
شنیدن هزار جور حرف تموم شد وبه خونه برگشتیم..
چند هفته ای از اومدن مینا به خونمون میگذشت دیگه خانواده ی پدرم زیاد کاری به کارم نداشتن تا اینکه یه روز از روزای برفی اسفند میناگفت خانواده اش دعوتش کردن که با پدرم به
اونجا بره هوا به شدت سرد بود و همه جا ازبرف پر شده بود پدرم نتوست بهش نه بگه وبه سینا گفت کهچک کنه ببینه برای فردا بلیط هواپیما از تبریز به تهران هست یا نه
سینا: عمو فقط برای فردا شب بلیط هست اونم اگه هوا مناسب باشه رزرو کنم؟
بابا: اره پسرم رزرور کن
مینا: خیلی ممنون پس میرم به مادرم خبر اومدنمونو بدم
چون کسی از من دعوت نکردهبود پدرمم حتی حرفی از بردن من نزد البته خودمم دوست نداشتم برم اما اگر میدونستم چه اتفاقی قرار بی افته شده با التماس و گریه باهاشون میرفتم....
فردا خیلی زود رسید مادربزرگم از صبح خونه ی مابود و توی گوش پدرم میخوند با سینا برید تا تبریز ،
جاده یخ بندونه و میترسه که مینا رانندگی کنه اینقدر گفت و گفت وگفت که پدرم راضی شد ...
قرار شد مادربزرگم پیشه من بمونه تا سینا بابا اینارو ببره وچون دیروقت میشد فردا صبح برگرده حسه بدی به تنها بودن باهاش توی خونه داشتم خیلی بد... وقتی سینا همراه پدرمو مینا از خونه رفتن بیرون نزدیکای غروب بود ....
رفتم و جلوی تلوزیون نشستم تا حواسم پرت بشه و به چیزای بد فکر نکنم صدای زنگ در که به گوشم رسید با تعجب به سمت ایفون رفتم و با دیدن تصویر دوتا از عمه هام بدون اغراق ترسیدم چون یکیشون فروغ بود.....
با داخل شدنشون فروغ از کنارم رد شد وعمه زهرا سلام ارومی داد...جلوی تلوزیون برگشتم و روی مبل نشستم دلم شور میزد خیلیم شور میزد اعصابم بدجور با دیدن اینا تحریک شده بود یه ترس عجیب توی دلم افتاده بود...
وقتی ساعت ۹شدبرای شام صدام کردن با اینکه میلی به غذا نداشتم برای اینکه بهونه دستشون ندم سرمیز کنارشون نشستم ومشغول بازی کردن با غذام شدم حتی یه قاشقم از گلوم پایین نمیرفت همه که غذاشونو تموم کردن تشکری کردم به پذیرایی رفتم وکنار پنجره نشستم به حیاط یه دست سفیدمون خیره شدم نمیدونم چقد گذشت نیم ساعت ؟ یه ساعت ؟
که با گرفته شدن یه لیوان ابمیوه جلوم از فکر بیرون اومدم به صورت عمه زهرا نگاه کردم یه لبخند مسخره روی صورتش بود که اگر نبود بهتر بود
عمه زهرا:توکه شامم نخوردی اینو بخور برو بخواب ...
لیوان وازدستش گرفتم اروم تشکرکردم با فاصله ی تقریبا دومتری روی مبل نشست و مشغول ور رفتن با کانالای تلوزیون شد
نمیدونم چقدر طول کشید تا یه لیوان ابمیوه رو خوردم و لیوان و کنارم گذاشتم ...
دمای بدنم داشت زیاد میشد شدیدحس گرما میکردم تمام بدنم داشت عرق میکرد سرم گیج میرفت توی سرم انگار که چن نفر داشتن حرف میزدن صداهای مبهمی به گوشم میرسید
دلم میخاست برم روی برفای تو حیاط دراز بکشم حالم خوب نبود معده ام پیچ میخورد
واقعا نمیدونستم چم شده اروم زهرارو صدا کردم
عمه زهرا خیلی گرمه
عمه زهرا: گرم نیس تو گرمته پاشو برو بخاب
صدای فروغ توی گوشم پیچید!
فروغ: خوبی دختر جون؟
صدای قهقه اش بعد از تموم شدن حرفش توی گوشم پیچید اما درک درستی از وضعیتم نداشتم اینا داشتن به چی میخندیدن!!!
راه پله هارو پیش گرفتم و با حالی خراب به طرف اتاقم رفت چند بار نزدیک بود از پله ها پرت شم پایین انگار که دنیا دور سرم میچرخید ......
به در اتاقم که رسیدم وبازش کردم با دیدن ادم نشسته روی تختم با تعجب پرسیدم
romangram.com | @romangram_com