#پناهم_باش_پارت_82
نمیتونم بیخیال باشم ارش خیلی سخته بخدا نمیتونی حتی یه لحظه جای من باشی
صدای تقه ای که به درمیخوره به ارش میگم کسی پشته در و گوشی رو قطع میکنم ومیگم بیاتو
سینا:خوبی؟
نه اصلا خوب نیستم
سینا: باورت میشه اگه بگم شاید بیشتر از تونه ولی کمتر ازتوام ناراحت نیستم من زن عمورو اندازه ی مامانم دوس داشتم ....
روی تخت میشینم زمزمه میکنم میدونم
سینا: برای منم سخته کسی غیر از زن عمو توی این خونه باشه اما فعلا دور دور ایناس چاره ای نداریم جز اینکه کنار بیایم
زن عمو تا زنده ایم جاش اینجاس همیشه
به دستش که به قلبش اشاره میکنه نگاه میکنم قطره ی اول اشک که از چشمام سر میخوره به طرفم میاد و بغلم میکنه
سینا: عزیز دلم اینقد گریه نکن وقتی گریه میکنی همه زندگی برام تیره وتاریک میشه با لبخندت بهم زندگی رو هدیه بده
همیشه
دارم دیونه میشم این جواب خوبیای مامانم نبود
سینا: میدونم میدونم اروم باش
دله سیر که توی اغوشش گریه میکنم ازش فاصله میگیرمو اشکامو پاک میکنم
سینا: بیا پایین نذار فکر کنن ضعیفی
باشه میام
اون روز فکر میکردم دارم بدترین روزعمرمو میگذرونم اما نمیدونستم که چه روزای نحس و شومی رو در پیش دارم....
چند روزی از اومدن مینا به خونه میگذشت پدرم همون ادم سرد وعصبیه قبل بود اما برای زنش کم نمیذاشت براش ماشین مدل بالا خریده بود غرق در طلاش کرده بود کلا توی خانواده ی مازنا اصالتشونو با طلا نشون میدادن..
مینا هر روز توی خونه فامیل که به مناسبت ازدواجش دعوتش میکردن مهمون بود اصلا عین خیالشم نبود شوهرش از خودش .سی/سی پنج سال بزرگتره وروی ویلچر میشنه به پدرم محبت میکرد و زیادکاری بامن نداشت کلا هردومون سرمون به کار خودمون بود به هم کاری نداشتیم...
سینا توی شرکتش کارش گرفته بود زیاد وقت خونه بودنو نداشت عجیب احساس تنهایی میکردم اون روزا ...
یادممیاد یه روز که هیچ کس خونه نبود عمه فروغ ومادر بزرگم بی خبر اومدن خونه مون با دیدنشون تعجب کردم وقتی سر صحبت باز کردن فهمیدم بخاطر بحث همیشگی اومدن
عمه فروغ: ببین دختر جون عاشق چشم وابروت نشدیم که میگیم زن سینا یا یکی از پسرای ماشو فقط نمیخایم اموال خانداداش و بالا بکشی....
ازشنیدن این حرف از سرم دود بلندشد باصدای بلند گفتم بابا ماله بابامه دوس دارم همشو بریز دور اصلا اتیش بزنم به شماها چه ربطی داره اخه؟
حرفم تموم نشده سیلی که روی صورتم نشست حرفمو ناتموم گذاشت تا به حال جز پدرماونم سر ازدواجم با ارش از هیچاحدی سیلی نخورده بودم پوست صورتم گزگز میکرد که یه هو باکشیده شدن موهای سرم درد صورتم یادم رفت و دستمو روی دستی که موهامو دورش پیچیده بود گذاشتم
داری چیکارمیکنی ولم کن
عمه فروغ: گوش کن ببین چی میگم دختره هرزه یا بازبون خوش حرف گوش میکنی یا بلایی سرت میارم که خودت مجبور شی دنباله پسرم موس موس کنی این و توگوشت فرو کن
مامان بزرگ تورو خدا بگو ولم کنه موهام کنده شد
مادر بزرگ: دیگه هیچ وقت بهم نگو مامان بزرگ دختره بی کس و کار توام لنگه اون مادر اب زیرکاهتی همون قدر موزی و سلیطه
ازحرفاشون سردر نمی اوردم اینا چرا داشتن با من این کارو میکردن مگه من نوه اش نبودم مگه این زنی که اینجوری داشت موهای سرمو میکشید تا از ریشه جداشه عمه ی من نبود؟
پس چطور میتونستن بامن اینقدر بد رفتار کنن
موهای سرمو که ول کرد هلم داد که روی زمین افتادم و دستم روی موهام گذاشتم با چشمایی پراز اشک بهشون نگاه کردم جوری نگاهم میکردن که حس اشغال بودن بهم دست داد...
romangram.com | @romangram_com