#پناهم_باش_پارت_81
روی مبل همیشگی جا میگیرمو به دکتر جوون روبروم نگاه میکنم
دکتر: خب سارا جان چه خبر؟ حالت چطوره؟
خوبم ممنونم
دکتر: خداروشکر خب بهتره شروع کنیم کجا مونده بودیم.؟
به فکر میرمتا به یاد بیارم کجای قصه تلخزندگیم بودیم
یادماومد همون روزهایی که همه برای اومدن زن جدید بابام توی تکاپو بودن امامن انگار که غم عالم روی دلم سنگینی کنه قلبم داشت منفجر میشد تحملش برام سخت بود داشتن یه زن ۳۵ساله رو که ۳۰سال از بابام کوچیکتر بود برای خانمیه خونه می اوردن ومن حتی نمیتونستم اعتراض کنم گوشه گیر تر از هر وقت دیگه ای شده بودم ....
پدرم با خواهراش عازم تهران برای خاستگاری شد
من و سینا هر کدوم به بهانه ای از رفتن شونهخالی کردیم اون روزا همش تو اتاق مادرم بودم و گریه میکردم حتی ارشم نمیتونست ارومم کنه وقتی یه هفته ی بعد پدر با زن جونش پاتوی خونه گذاشت به حرف سینا ایمان اوردم پول میتونست هرکاری بکنه پول میتونست یه زن وجوون و زیبارو زن یه پیرمرد ۶۵ساله ی ویلچر نشین کنه......
خونه شلوغ بود وفامیلای چتر ما همه خونه ی ما بودن اعصابم خراب بودم دلم گریه میخاست من نمیخاستم کسی جای مادر باشه هیچ کس....
عمه هام سر از پا نمیشناختن وهر کدوم مشغوله کاری بودن یکی اسپند دود میکرد یکی صدقه جدا میکردیکی کل میکشید منو سینا هم مثله تماشگرا فقط نگاه میکردیم
باصدای مادر بزرگم به سمتش برگشتم وبله ای گفتم
مادربزرگ: بروبهش خوش امد بگو
توی دلم هرچی بد بیراه بلد بودم بهخودم مادربزرگم و زن بابام دادم وبه سمتش رفتم
دستمو به سمتش دراز کردم وگفتم
سلام سارا هستم خوش اومدین
زنبابا(مینا):سلام عزیزم خیلی از دیدنت خوشبختم مینا هستم
حسه خوبی بهش نداشتم ونمیتونستم بودنشو تحمل کنم ازاین ادمای جمع شده دور پدرم حالم بهم میخورد ازجمع دور شدم وبه سمت اتاقم رفتم پشت در روی زمین نشستم سرم به در تکیه دادم صدای گوشیم باعث شدسرم و به سمت عسلی کنار تختم بچرخونم و گوشیمو از روش وردارم به اسم ارش نگاه کنم
سلام
ارش:سلامخانمگل
دلم دیونه میشد از شنیدن این لقبای هر روزه ای که ارش بهم میداد خدایاااااااا هیچ وقت ازم نگیرش
ارش:خوبی خانمم ؟
خوب نیستم بابام بازنش برگشت
ارش: به به به سلامتی خوشگله؟
ارش حوصله داریا!!!
ارش: ارش فدای تو بشه که هیچ وقت حوصله نداری.حالا چرا ناراحتی؟
یکی رو اوردن جای مامانم خانم خونه بشه خوشحال باید باشم
ارش: چرا به فکر بابات نیستی! اون یه پیرمرد مریضه باید یکی وداشته باشه تا کمک حالش باشه
اولا اگه کمک حال میخاست یه زن پنجاه ساله میگرفت که به سن وسالش بیاد بعدشم یعنی من بمیرم تو میری یه زن دیگه میگیری میاری تو خونم پیشه بچه هام!؟
ارش: شما غلط میکنی میمیری من غلط میکنم تا نفس میکشم اسم زن دیگه ای رو بیارم درمورد اخریم من و شما فقط یه بچه خاهیم داشت پس نگو بچه هامون..
من دوس دارم خانواده ام بزرگ باشه پسرم برادرو خواهر داشته باشه ...
ارش: حالا به موقعش در موردش حرف میزنیم خانمی.شمام اخم نکن بهت نمیاد نذار فکر کنن ناراحتی چون خودتو بعدا باحرفاشون اذیت میکنن برو بیرون وخودتو بزن به بیخیالی باشه عشقم؟
romangram.com | @romangram_com